تبليغاتX

سکوت و تنها شنیدن

سلام دوستان گلم
خیلی وقت بود جای شعرهای استاد مشیری توی سکوتمون خالی بود.
این هم از سکوت استاد مشیری تقدیم به دوستان سکوتی خودم:
 
سکوت مشیری جای هزاران فریاد بود
 
 
 
من سكوت خويش را گم كرده ام
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من كه خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
اي سكوت اي مادر فريادها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
 تا در آغوش تو در راهي داشتم
چون شراب كهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر يادها
 من نديدم خوش تر از جادوي تو
اي سكوت اي مادر فرياد ها
گم شدم در اين هياهو گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 17:35  توسط میترا | 
صدای دفتر مشق

روز اول کلاس

حس زنگ تفریح

پر از پرواز نمره بیست

دل پر از تنگی مادر

چشم پر از مهر معلم

الف   ب     ج      دال

بوی گچ قرمز  و آبی

روی تخته مشکی

بابا آب داد

مادر بوسه

داس آن مرد در باران

تصمیم کبری

زنگ آخر دبستان

دل پر از بغض کودکی

در شب بارانی امروز

یاد ایام به خیر

یاد ایام به خیر

-------------------------

راستش نمی دونم در اون حد هستم که بخوام

 با کسانی مثل میترا و هاله و حورا بنویسم یا نه

آخه پیش نمی آد که یه نقطه سیاه بین چند تا خط ممتد

سفید از عشق حرف بزنه.

حالا اگه بهم فرصت بدین قول می دم که من هم سفید شم.

فرصت بدین .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 21:14  توسط البرز | 
 
قفسي بايد ساخت
هرچه در دنيا گنجشك و قناري هست
با پرستوها
و كبوترها
همه را بايد يكجا به قفس انداخت
روزگاري است كه پرواز كبوترها
در فضا ممنوع است
كه چرا
به حريم جت ها خصمانه تجاوز شده است
روزگاري است كه خوبي خفته است
و بدي بيدار است
و هياهوي قناري ها
خواب جت ها را آشفته است
غزل حافظ را مي خواندم
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو
تا به آنجا كه وصيت مي كرد
گر روي پاك و مجرد چو
مسيحا به فلك
از فروغ تو به خورشيد رسد صد پرتو
دلم از نام مسيحا لرزيد
از پس پرده اشك
من مسيحا را بالاي صليبش ديدم
با سرخم شده بر سينه كه باز
به نكو كاري پاكي خوبي
عشق مي ورزيد
و پسر هايش را
كه چه سان پاك و مجرد به فلك تاخته اند
و چه آتش ها هر گوشه
به پا ساخته اند
و برادرها را خانه برانداخته اند
دود در مزرعه سبز فلك جاري است
تيغه نقره داس مه نو زنگاري است
و آنچه هنگام درو حاصل ماست
لعنت و نفرت و بيزاري است
روزگاري است كه خوبي خفته است
و بدي بيدار است
و غزل هاي قناري ها
خواب جت ها را آشفته است
غزل حافظ را مي بندم
از پس پرده اشك
خيره در مزرعه خشك فلك مي نگرم
مي بينم
در دل شعله و دود
مي شود خوشه پروين خاموش
پيش خود مي گويم
عهد خودرايي و خود كامي است
عصر خون آشامي است
كه درخشنده تر از خوشه پروين سپهر
خوشه اشك يتيمان ويتنامي است
استاد فریدون مشیری
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:53  توسط میترا | 

ارزش انسان 

دشت ها آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد روييد

در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد؟

فكر نان بايد كرد

       و هوايي كه در آن

                  نفسي تازه كنيم

گل گندم خوب است

     گل خوبي زيباست

          اي دريغا كه همه مزرعه دل ها را

                      علف هرزه كين پوشانده ست

هيچ كس فكر نكرد

       كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم شهر

       بانگ برداشته اند

               كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد

         كه چرا ايمان نيست

و زماني شده است

كه به غير از انسان

             "هيچ چيز ارزان نيست"

 سلام ... حورا هستم ... !!!

 

پانوشت:

با تشکر از دوست عزیزم حورا

راستش از این به بعد حورای عزیزم هم توی این وبلاگ مطلب می نویسه.

راستش این پانوشت را نوشتم که بگم قراره این وبلاگ تبدیل به یک وبلاگ گروهی بشه. هر کدوم از دوستان خوبی که مایل باشند توی این وبلاگ بنویسند با ایمیل من تماس بگیرند تا ترتیب عضویت اونها داده بشه.

باز هم ممنونم

بهروز و پیروز باشید 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 17:8  توسط حورا | 
 سلام دوستان گلم

واقعا چرا ما از مرگ می ترسیم؟ مگه نمی دونیم آخر کار همه ما همینه. تا حالا چند بار به مرگ خودمون فکر کردیم؟ به نظر شما نباید برای مرگ آماده شد؟

فکر کنم این شعر استاد مشیری بی رابطه با موضوع ما نباشه.

چرا از مرگ مي ترسيد
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد
مپنداريد بوم نا اميدي باز
به بام
خاطر من مي كند پرواز
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است
مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد
 مگر افيون افسون كار
نهال بي خودي را در زمين جان نمي كارد
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
 براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست
مگر دنبال آرامش نمي گرديد
چرا از مرگ مي ترسيد
كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد
مي و افيون فريبي تيزبال و تند پروازند
 اگر درمان اندوهند
خماري جانگزا دارند
نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي كه هوشياري نمي بيند
چرا از مرگ مي ترسيد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد
بهشت جاودان آن جاست
جهان آن جا و جان آن جاست
گران خواب ابد در بستر گلوي مرگ مهربان آنجاست
 سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي است
همه ذرات هستي محو در روياي بي رنگ فراموشي است
نه فريادي نه آهنگي نه آوايي
نه ديروزي نه امروزي نه فردايي
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بي فرجام
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران كه هر جا هر كه را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست اين نامردم صدرنگ بسپاريد
كه كام از يكديگر گيرند و خون يكديگر ريزند
درين غوغا فرو مانند و غوغا ها برانگيزند
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
 همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد
چرا از مرگ مي ترسيد

بیاییم از امروز هر روز به مرگ خودمون فکر کنیم تا بتونیم آینده مون را طوری بسازیم که وقتی مردیم حسرت نخوریم.

بهروز و پیروز باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:5  توسط میترا | 

دوستان گلم سلام

از همین الان بوی بهار توی همه خونه ها پیچیده. وای چه بوی خوشی. چه دل انگیز یا به قول بعضی ها چه عشقولانه!!!

این شعر استاد مشیری تقدیم به همه دوستان بهاری خودم.

باز كن پنجره ها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن مي گيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها
برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يك پارچه آواز شده است
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن كرده ست
باز كن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاك چه كرد
هيچ يادت هست
توي تاريكي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد
با سرو سينه گل هاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چه كرد
هيچ يادت هست
حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
 با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن مي گيرد
خاك جان يافته است
 تو چرا سنگ شدي
تو چرا اين همه دلتنگ شدي
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن
 

شعار این دفعه ما اینه:

همیشه بهاری باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 11:23  توسط میترا | 

سلام دوستان

ممنون از نظرات همه شما. دوستان خوبی که هیچ وقت میترا را تنها نمی گذارند. راستش این پست را در ادامه پست قبلی نوشتم. خیلی از دوستان تیکه هایی از شعر استاد مشیری را نوشته بودند. من هم سعی کردم نسخه کامل شعر را پیدا کنم و بنویسم. امیدوارم استفاده کنید.

از همان روزی که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشيد
آدميت مرد,
گرچه آدم زنده بود!

ازهمان روزی که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود!

بعد دنيا, هی پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دريغ,
آدميت برنگشت!

گشت و گشت
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی ,پاکی ,مروت, ابلهی است
صحبت از موسی و عيسی و محمد نا بجاست
قرن "موسی چومبه "هاست

روزگار مرگ انسانيت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
-حتی قاتلی بر دار-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت ,مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

انسان  باشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 9:26  توسط میترا | 

ستاره گم شد و خورشيد سر زد
پرستويي به بام خانه پر زد
در آن صبحم ثفاي آرزويي
شب انديشه را رنگ سحر زد
پرستو باشيم و از دام اين خاك
گشايم پر به سوي بام افلاك
ز چشم انداز بي پايان گردون
در آويزم به دنيايي طربناك
پرستو باشم و از بام هستي
بخوانم نغمه هاي شوق و مستي
سرودي سر كنم با خاطري شاد
سرود عشق و ‌آزادي پرستي
پرستو باشم از بامي به بامي
 صفاي صبح را گويم سلامي
بهاران را برم هر جا نويدي
جوانان را دهم هر سو پيامي
تو هم روزي اگر پرسي ز حالم
لب بامت ز حال دل بنالم
وگر پروا كنم بر من نگيري
كه مي ترسم زني سنگي به بالم

فریدون مشیری

ایرانی باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 12:44  توسط میترا | 

 

با درود و سلام خدمت دوستان عزیز. امیدوارم که حال همه خوب باشه. راستش چند وقت پیش داشتم توی خیابون قدم می زدم که چشمم به صحنه جالب و غم انگیزی افتاد. کنار خیابون مردی میانسال نشسته بود و داشت گدایی می کرد. اول حالم ازش به هم خورد که چرا مردی با این سن و سال باید گدایی کند. ولی وقتی جلو رفتم دیدم بنده خدا دو تا دستش را از دست داده. خیلی دلم براش سوخت. یاد این شعر استاد مشیری افتادم بد ندیدم اون را براتون بنویسم. امیدوارم همتون همیشه دستای خودتون را برای خودتون داشته باشید

از دل و ديده، گرامي تر هم
آيا هست؟
_ دست،
آري، ز دل و ديده گرامي تر:
دست !

زين همه گوهرِ پيدا و نهان در تن و جان،
بي گمان، دست، گران قدرتر است.
هرچه حاصل كني از دنيا،
دستاوردست!
هرچه اسباب جهان باشد، در روي زمين،
دست دارد همه را زير نگين!
سلطنت را كه شنيده است چنين؟
***
شرفِ دست همين بس كه نوشتن با اوست!
خوش ترين مايه ي دل بستگي من با اوست.
***
در فرو بسته ترين دشواري،
در گران بارترين نوميدي
بارها بر سر خود، بانگ زدم:
_ هيچت ار نيست، مخور خون جگر،
دست كه هست!

****

بيستون را ياد آر،
دست هايت را بسپار به كار،
كوه را چون پرِ ِ كاه از سر راهت بردار!
وه چه نيروي شگفت انگيزي است،
دست هايي كه به هم پيوسته است!
به يقين، هر كه به هر جاي، در آيد از پاي
دست هايش بسته است!
***
دست در دست كسي؛
يعني: پيوند دو جان!
دست در دست كسي؛
يعني: پيمان دو عشق!
دست در دست كسي داري اگر،
داني، دست،
چه سخن ها كه بيان مي كند از دوست به دوست؛
لحظه اي چند كه از دست طبيب،
گرمي ِ مهر به پيشاني بيمار رسد؛
نوش داروي شفابخش تر از داروي اوست!
***
چون به رقص آيي و سرمست برافشاني دست،
پرچم ِ شادي و شوق است كه افراشته اي!
لشكر غم خورد از پرچم ِ دست تو شكست!
***
دست ، گنجينه ي مهر و هنر است:
خواه بر پرده ي ساز
خواه در گردن ِ دوست
خواه بر چهره ي نقش
خواه بر دنده ي چرخ
خواه بر دسته ي ياس
خواه در ياري نابينايي
خواه در ساختن فردايي.
***
آن چه آتش به دلم مي زند، اينك، هر دم
سرنوشت بشر است،
داده با تلخي ِ غم هاي دگر دست به هم!
بار ِ اين درد و دريغ است كه ما
تيرهامان به هدف نيك رسيده است، ولي
دست هامان، نرسيده است به هم!

فریدون مشیری

ایرانی باشید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 18:9  توسط میترا | 

لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،

شكسته ناله هاي موج بر سنگ.

مگر دريا دلي داند كه ما را،

چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !

***

تب و تابي ست در موسيقي آب

كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب

فرازش، شوق هستي، شور پرواز،

فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !

***

سپردم سينه را بر سينه كوه

غريق بهت جنگل هاي انبوه

غروب بيشه زارانم در افكند

به جنگل هاي بي پايان اندوه !

***

لب دريا، گل خورشيد پرپر !

به هر موجي، پري خونين شناور !

به كام خويش پيچاندند و بردند،

مرا گرداب هاي سرد باور !

***

بخوان، اي مرغ مست بيشه دور،

كه ريزد از صدايت شادي و نور،

قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه

هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !

***

لب دريا، غريو موج و كولاك،

فرو پيچده شب در باد نمناك،

نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛

نگاه ماهي افتاده بر خاك !

***

پريشان است امشب خاطر آب،

چه راهي مي زند آن روح بي تاب !

« سبكباران ساحل ها » چه دانند،

«شب تاريك و بيم موج و گرداب » !

***

لب دريا، شب از هنگامه لبريز،

خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،

در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛

چه بر مي آيد از واي شباويز ؟!

***

چراغي دور، در ساحل شكفته

من و دريا، دو همراز نخفته !

همه شب، گفت دريا قصه با ماه

دريغا حرف من، حرف نگفته

فریدون مشیری

ایرانی باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 11:6  توسط میترا | 

 

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت
اي دختر بهار حسد مي برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستي ترا
با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو
 بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي
با ناز ميگشود دو چشمان بسته را
ميشست كاكلي به لب آب نقره فام
آن بال هاي نازك زيباي خسته را
خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشني دلكشي دويد
موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او
رازي سرود و موج به نرمي از او رميد
خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار
ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم
دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار
 اي بس بهارها كه بهاري نداشتم
خورشيد تشنه كام در آن سوي آسمان
گويي ميان مجمري از خون نشسته بود
مي رفت روز و خيره در انديشه اي غريب
دختر كنار پنجره محزون نشسته بود

ایرانی باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 9:45  توسط میترا | 

من فكر مي كنم

هرگز نبوده  قلب من

اين گونه

گرم و سرخ:

 

احساس مي كنم

در بدترين دقايق اين شام مرگزاي

چندين هزار چشمه خورشيد

در دلم

مي جوشد از يقين؛

احساس مي كنم

در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس

چندين هزار جنگل شاداب

ناگهان

مي رويد از زمين.

 

آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز

در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو!

من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛

از بركه هاي آينه راهي به من بجو!

 

من فكر مي كنم

هرگز نبوده

دست من

اين سان بزرگ و شاد:

احساس مي كنم

در چشم من

به آبشر اشك سرخگون

خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس؛

 

احساس مي كنم

در هر رگم

به تپش قلب من

كنون

بيدار باش قافله ئي مي زند جرس.

***

آمد شبي برهنه ام از در

چو روح آب

در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه

گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.

 

من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:

«آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! »

ایرانی باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 11:49  توسط میترا | 

راستش وقتی این شعر از استاد فریدون مشیری را خوندم دیدم خیلی با حال هوای این روزها همخوانی داره. محرم اومد و دوباره شبهای بلند مساجد و تکیه ها من را هم فراموش نکنید و این هم شعر استاد:

طوفان سهمناك به يغما گشود دست

مي كند و مي ربود و مي افكند و مي شكست

لختي تگرگ مرگ فرو ريخت، سپس

طوفان فرو نشست

 

بادي چنين مهيب نزيبد بهار را

كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را

در شعله هاي خشم بسوزاند اين چنين

گل را و خار را

 

اكنون جمال باغ بسي محنت آور است

غمگين تر از غروب غم انگيز آذر است

بر چشم هر چه مي نگرم در عزاي باغ

از اشك غم تر است

 

آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند

در موج سيل تا به گريبان نشسته اند

لب هاي باز كرده به لبخند شوق را

در خاك بسته اند

 

آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن

لادن شكسته، ياس به گل خفته در چمن

گل ها، شكوفه ها بر خاك ريخته

چون آرزوي من

 

هر جا گلي به خاك فتد ياد مي كنم

از زندگانيم

ایرانی باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 17:1  توسط میترا | 

مهرورزان زمان های کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آن جا که تویی
بر نیاید دگر آواز ز من
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست
بپذیریم به جان
هر چه جز میل دل او بسپاریم به باد
آه باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تمنای دو عشق
در زمانی که چو کبک
خنده می زد شیرین تیشه میزد فرهاد
نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بی دردی شیرین فریاد
کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه دراویختن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین بی نهایت زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد

فریدون مشیری

ایرانی باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 9:32  توسط میترا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به سراغ من اگر مي آييد / نرم و آهسته قدم برداريد / مبادا كه ترك بردارد / شيشه نازك تنهايي من...
آرام باش وگوش كن:
شاید تو هم صدای سکوت را بشنوی و بتوانی آن را درک کنی.
در این دنیا صدایی زیباتر و رساتر از سکوت نشنیدم و نخواهم شنید.
صدایی که هر کسی را یارای شنیدن آن نیست و تنها می توان آن را با گوش دل شنید و نه با گوش جان. پس گوش دل خود را باز کنیم تا صدای سکوت را بشنویم که همان صدای خداست و صدای خدا آهنگ عشق است.
به سراغ من اگر مي آييد / نرم و آهسته قدم برداريد / مبادا كه ترك بردارد / شيشه نازك تنهايي من...

پیوندهای روزانه
آقا نیا....زمین جای خطرناکیست...
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1386
دی 1386
مهر 1386
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
شعر
دلنوشته
نویسندگان
میترا
حورا
هاله
البرز
ریرا
پیوندها
بد دردیست جان دادن به مرداب (هاله گلم)
نغمه درد (حورای عزیز)
عاشقی ممنوع (البرز عزیز)
در برابر خدا (ريحانه گلم)
شیدایی (شیدای گلم)
فرشته های نگهبان من! مراقبم باشید!(ساغر مهربانم)
آفتاب
آخرین سپیده
حرف دل (عاشقانه و عارفانه)
صدای پای آب (سیاوش)
دربدرها
قاصدک (الهام جان)
همه چیز (فاطی جون)
سلطان عشق مادر (کلبه دوست)
زنبق آبی(لاله عزیز)
بهار زندگی (فرشته)
دست نوشته های شبانه کودک 10 ساله (سمولک کوچولو)
خانه متروک (سامان عزیز)
دنیا زیباست
مهربان
در کوچه باغهای بیابان (حمید)
گیتار تنهایی (داوود)
ریرای عزیز
رهاتر از رها ... (هنگامه عزیز)
لولیان (آقا رحمت)
کوروش پدر ایران زمین
گل یخم (فاطمه عزیز)
مرگ را زیر باران باید جست
شکوفه های مرداب
آتیش بازی
پلاك7
 

Search Engine Optimization