|
سلام دوستان گلم
خیلی وقت بود جای شعرهای استاد مشیری توی سکوتمون خالی بود.
این هم از سکوت استاد مشیری
![]() من سكوت خويش را گم كرده ام
لاجرم در اين هياهو گم شدم من كه خود افسانه مي پرداختم عاقبت افسانه مردم شدم اي سكوت اي مادر فريادها ساز جانم از تو پر آوازه بود تا در آغوش تو در راهي داشتم چون شراب كهنه شعرم تازه بود در پناهت برگ و بار من شكفت تو مرا بردي به شهر يادها من نديدم خوش تر از جادوي تو اي سكوت اي مادر فرياد ها گم شدم در اين هياهو گم شدم تو كجايي تا بگيري داد من گر سكوت خويش را مي داشتم زندگي پر بود از فرياد من |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 17:35 توسط میترا |
|
|
صدای دفتر مشق
روز اول کلاس حس زنگ تفریح پر از پرواز نمره بیست دل پر از تنگی مادر چشم پر از مهر معلم الف ب ج دال بوی گچ قرمز و آبی روی تخته مشکی بابا آب داد مادر بوسه داس آن مرد در باران تصمیم کبری زنگ آخر دبستان دل پر از بغض کودکی در شب بارانی امروز یاد ایام به خیر یاد ایام به خیر ------------------------- راستش نمی دونم در اون حد هستم که بخوام با کسانی مثل میترا و هاله و حورا بنویسم یا نه آخه پیش نمی آد که یه نقطه سیاه بین چند تا خط ممتد سفید از عشق حرف بزنه. حالا اگه بهم فرصت بدین قول می دم که من هم سفید شم. فرصت بدین . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 21:14 توسط البرز |
|
قفسي بايد ساخت
هرچه در دنيا گنجشك و قناري هست با پرستوها و كبوترها همه را بايد يكجا به قفس انداخت روزگاري است كه پرواز كبوترها در فضا ممنوع است كه چرا به حريم جت ها خصمانه تجاوز شده است روزگاري است كه خوبي خفته است و بدي بيدار است و هياهوي قناري ها خواب جت ها را آشفته است غزل حافظ را مي خواندم مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو تا به آنجا كه وصيت مي كرد گر روي پاك و مجرد چو مسيحا به فلك از فروغ تو به خورشيد رسد صد پرتو دلم از نام مسيحا لرزيد از پس پرده اشك من مسيحا را بالاي صليبش ديدم با سرخم شده بر سينه كه باز به نكو كاري پاكي خوبي عشق مي ورزيد و پسر هايش را كه چه سان پاك و مجرد به فلك تاخته اند و چه آتش ها هر گوشه به پا ساخته اند و برادرها را خانه برانداخته اند دود در مزرعه سبز فلك جاري است تيغه نقره داس مه نو زنگاري است و آنچه هنگام درو حاصل ماست لعنت و نفرت و بيزاري است روزگاري است كه خوبي خفته است و بدي بيدار است و غزل هاي قناري ها خواب جت ها را آشفته است غزل حافظ را مي بندم از پس پرده اشك خيره در مزرعه خشك فلك مي نگرم مي بينم در دل شعله و دود مي شود خوشه پروين خاموش پيش خود مي گويم عهد خودرايي و خود كامي است عصر خون آشامي است كه درخشنده تر از خوشه پروين سپهر خوشه اشك يتيمان ويتنامي است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:53 توسط میترا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 17:8 توسط حورا |
|
|
سلام دوستان گلم
واقعا چرا ما از مرگ می ترسیم؟ فکر کنم این شعر استاد مشیری بی رابطه با موضوع ما نباشه.
چرا از مرگ مي ترسيد بیاییم از امروز هر روز به مرگ خودمون فکر کنیم تا بتونیم آینده مون را طوری بسازیم که وقتی مردیم حسرت نخوریم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:5 توسط میترا |
|
|
دوستان گلم سلام از همین الان بوی بهار توی همه خونه ها پیچیده. وای چه بوی خوشی. چه دل انگیز یا به قول بعضی ها چه عشقولانه!!! این شعر استاد مشیری تقدیم به همه دوستان بهاری خودم. باز كن پنجره ها را كه نسيم شعار این دفعه ما اینه: همیشه بهاری باشید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 11:23 توسط میترا |
|
|
سلام دوستان ممنون از نظرات همه شما. دوستان خوبی که هیچ وقت میترا را تنها نمی گذارند. راستش این پست را در ادامه پست قبلی نوشتم. خیلی از دوستان تیکه هایی از شعر استاد مشیری را نوشته بودند. من هم سعی کردم نسخه کامل شعر را پیدا کنم و بنویسم. امیدوارم استفاده کنید.
از همان روزی که دست حضرت قابيل ازهمان روزی که يوسف را برادرها به چاه انداختند بعد دنيا, هی پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت روزگار مرگ انسانيت است صحبت از پژمردن یک برگ نیست صحبت از پژمردن یک برگ نیست در کویری سوت و کور
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 9:26 توسط میترا |
|
|
ستاره گم شد و خورشيد سر زد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 12:44 توسط میترا |
|
|
با درود و سلام خدمت دوستان عزیز. امیدوارم که حال همه خوب باشه. راستش چند وقت پیش داشتم توی خیابون قدم می زدم که چشمم به صحنه جالب و غم انگیزی افتاد. کنار خیابون مردی میانسال نشسته بود و داشت گدایی می کرد. اول حالم ازش به هم خورد که چرا مردی با این سن و سال باید گدایی کند. ولی وقتی جلو رفتم دیدم بنده خدا دو تا دستش را از دست داده. خیلی دلم براش سوخت. یاد این شعر استاد مشیری افتادم بد ندیدم اون را براتون بنویسم. امیدوارم همتون همیشه دستای خودتون را برای خودتون داشته باشید از دل و ديده، گرامي تر هم زين همه گوهرِ پيدا و نهان در تن و جان، **** بيستون را ياد آر،
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 18:9 توسط میترا |
|
|
لب دريا، نسيم و آب و آهنگ، شكسته ناله هاي موج بر سنگ. مگر دريا دلي داند كه ما را، چه توفان ها ست در اين سينه تنگ ! *** تب و تابي ست در موسيقي آب كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب فرازش، شوق هستي، شور پرواز، فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب ! *** سپردم سينه را بر سينه كوه غريق بهت جنگل هاي انبوه غروب بيشه زارانم در افكند به جنگل هاي بي پايان اندوه ! *** لب دريا، گل خورشيد پرپر ! به هر موجي، پري خونين شناور ! به كام خويش پيچاندند و بردند، مرا گرداب هاي سرد باور ! *** بخوان، اي مرغ مست بيشه دور، كه ريزد از صدايت شادي و نور، قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه هزاران نغمه دارم چون تو پر شور ! *** لب دريا، غريو موج و كولاك، فرو پيچده شب در باد نمناك، نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛ نگاه ماهي افتاده بر خاك ! *** پريشان است امشب خاطر آب، چه راهي مي زند آن روح بي تاب ! « سبكباران ساحل ها » چه دانند، «شب تاريك و بيم موج و گرداب » ! *** لب دريا، شب از هنگامه لبريز، خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ، در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛ چه بر مي آيد از واي شباويز ؟! *** چراغي دور، در ساحل شكفته من و دريا، دو همراز نخفته ! همه شب، گفت دريا قصه با ماه دريغا حرف من، حرف نگفته
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 11:6 توسط میترا |
|
|
دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 9:45 توسط میترا |
|
|
من فكر مي كنم هرگز نبوده قلب من اين گونه گرم و سرخ:
احساس مي كنم در بدترين دقايق اين شام مرگزاي چندين هزار چشمه خورشيد در دلم مي جوشد از يقين؛ احساس مي كنم در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس چندين هزار جنگل شاداب ناگهان مي رويد از زمين.
آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو! من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛ از بركه هاي آينه راهي به من بجو!
من فكر مي كنم هرگز نبوده دست من اين سان بزرگ و شاد: احساس مي كنم در چشم من به آبشر اشك سرخگون خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس؛
احساس مي كنم در هر رگم به تپش قلب من كنون بيدار باش قافله ئي مي زند جرس. *** آمد شبي برهنه ام از در چو روح آب در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشيدم از آستان ياس: «آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! »
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 11:49 توسط میترا |
|
|
راستش وقتی این شعر از استاد فریدون مشیری را خوندم دیدم خیلی با حال هوای این روزها همخوانی داره. محرم اومد و دوباره شبهای بلند مساجد و تکیه ها من را هم فراموش نکنید و این هم شعر استاد: طوفان سهمناك به يغما گشود دست مي كند و مي ربود و مي افكند و مي شكست لختي تگرگ مرگ فرو ريخت، سپس طوفان فرو نشست
بادي چنين مهيب نزيبد بهار را كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را در شعله هاي خشم بسوزاند اين چنين گل را و خار را
اكنون جمال باغ بسي محنت آور است غمگين تر از غروب غم انگيز آذر است بر چشم هر چه مي نگرم در عزاي باغ از اشك غم تر است
آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند در موج سيل تا به گريبان نشسته اند لب هاي باز كرده به لبخند شوق را در خاك بسته اند
آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن لادن شكسته، ياس به گل خفته در چمن گل ها، شكوفه ها بر خاك ريخته چون آرزوي من
هر جا گلي به خاك فتد ياد مي كنم از زندگانيم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 17:1 توسط میترا |
|
|
مهرورزان زمان های کهن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 9:32 توسط میترا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به سراغ من اگر مي آييد / نرم و آهسته قدم برداريد / مبادا كه ترك بردارد / شيشه نازك تنهايي من...
آرام باش وگوش كن: شاید تو هم صدای سکوت را بشنوی و بتوانی آن را درک کنی. در این دنیا صدایی زیباتر و رساتر از سکوت نشنیدم و نخواهم شنید. صدایی که هر کسی را یارای شنیدن آن نیست و تنها می توان آن را با گوش دل شنید و نه با گوش جان. پس گوش دل خود را باز کنیم تا صدای سکوت را بشنویم که همان صدای خداست و صدای خدا آهنگ عشق است. به سراغ من اگر مي آييد / نرم و آهسته قدم برداريد / مبادا كه ترك بردارد / شيشه نازك تنهايي من... |
| پیوندهای روزانه |
|
آقا نیا....زمین جای خطرناکیست... آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر دلنوشته |
| نویسندگان |
|
میترا حورا هاله البرز ریرا |
|
|