تبليغاتX

سکوت و تنها شنیدن

از ديو و دد ملول بود و با چراغ گرد شهر مي‌گشت. در جست و جوي انسان بود. گفتند: نگرد كه ما گشته‌ايم و آنچه مي جويي يافت مي‌نشود. گفت: مي گردم، زيرا گشتن از يافتن، زيباتر است و گفت: قحطي است، نه قحطي آب و نان كه قحطي انسان. برآشفتند و به كينه برخاستند و هزار تير ملامت روانه‌اش كردند؛ كه ما را مگر نمي‌بيني كه منكر انساني. چشم باز كن تا انكارت از ميانه برخيزد. خنده زنان گفت: پيشتر كه چشمهايم بسته بود، هياهو مي‌شنيدم، گمانم اين بود كه صداي انسان است. چشم كه باز كردم اما همه چيز ديدم جز انسان.

خنجر كشيدند و كمر به قتلش بستند و گفتند: حال كه ما نه انسانيم، تو بگو اين انسان كيست كه ما نمي‌شناسيمش! گفت: آنكه دريا دريا مي‌نوشد و هنوز تشنه ا ست. آنكه كوه را بر دوشش مي‌گذارند و خم بر ابرو نمي‌آورد. آنكه نه او از غم كه غم از او مي‌گريزد. آنكه در رزمگاه دنيا جز با خود نمي‌جنگد و از هر طرف كه مي‌رود جز او را نمي‌بيند. آنكه با قلبي شرحه شرحه تا بهشت مي‌رقصد، آنكه خونش عشق است و قولش عشق. آنكه سرمايه‌اش حيرت است و ثروتش بي‌نيازي. آنكه سرش را مي‌دهد، آزادگي‌اش را اما نه، آنكه در زمين نمي‌گنجد، در آسمان نيز. آنكه مرگش زندگي است. آنكه خدا را ...

او هنوز مي‌گفت كه چراغش را شكستند و با هزار دشنه پهلويش را دريدند.

فردا اما باز كسي خواهد آمد، كسي كه از ديو و دد ملول است و انسانش آرزوست.او هنوز مي‌گفت كه چراغش را شكستند و با هزار دشنه پهلويش را دريدند.

فردا اما باز كسي خواهد آمد، كسي كه از ديو و دد ملول است و انسانش آرزوست.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 22:11  توسط میترا | 

دلش مسجدی می‌خواست. با گنبدی فیروزه‌ای و مناره‌ای نه خیلی بلند و پیرمردی که هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالای آن الله اکبر بگوید.

دلش یک حوض کوچک لاجوردی می‌خواست. و شبستانی که گوشه گوشه‌اش مهر و تسبیح و چادر نماز است.

دلش هوای محله‌ای قدیمی را کرده بود. با پیرزنهای ساده و مهربان که منتظر غروب‌اند و بی‌تاب حی علی الصلوة.

اما محله‌شان مسجد نداشت…

فرشته‌ها که خیال نازک و آرزوی قشنگش را می‌دیدند، به او گفتند: حالا که مسجدی نیست، خودت مسجدی بساز.

او خندید و گفت: چه محال زیبایی، اما من که چیزی ندارم. نه زمینی دارم و نه توانی و نه ساختن بلدم. فرشته‌ها گفتند: این مسجد از جنسی دیگر است. مصالحش را تو فراهم کن، ما مسجدت را می‌سازیم. اما او تنها آهی کشید.

و نمی‌دانست که هر بار که آهی می‌کشد، هر بار که دعایی می‌کند، هر بار که خدا را زمزمه می‌کند، هر بار که قطره اشکی از گوشه چشمش می‌چکد، آجری بر آجری گذاشته می‌شود. آجرِ همان مسجدی که او آرزویش را داشت.

و چنین شد که آرام آرام با کلمه، با ذکر، با عشق و با دعا، با راز و نیاز، با تکه‌های دل و پاره‌های روح، مسجدی بنا شد. از نور و از شعور. مسجدی که مناره‌اش دعایی بود و هر کاشی آبی‌اش، قطره اشکی. او مسجدی ساخت سیال و باشکوه و ناپیدا، چونان عشق. و هر جا که می‌رفت، مسجدش با او بود. پس خانه مسجدی شد و گوچه مسجدی شد و شهر مسجدی.

آدم‌ها همه معمارند. معمار مسجد خویش، نقشه این بنا را خدا

 

کشیده است. مسجدت را بنا کن،پیش از آن‌که آخرین اذان را بگویند.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 15:9  توسط میترا | 
 من به خدا گفتم: امروز پیامبر از کنار خانه ما رد شد.

امروز انگار اینجا بهشت است.

خدا گفت: کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی...

 

من هنوز زنده ام...

یعنی هستم...

سلام دوستان خوبم... نمی دونید دل میترا چقدر براتون تنگ شده بود....

یه تصادف شدید چند ماهی من را راهی بیمارستان کرده بود...

ولی خوب گذشت...

امیدوارم خدا برای هیچ کدوم شما بد نیاره...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 20:28  توسط میترا | 

سلام گلهای همیشه بهار

سال نو مبارک

امروز به امید خدا می خوام توی بلاگفا سال جدید را شروع کنم.

نمی دونم چند تا از شما اولین پست سال گذشته را یادتون هست!!

تسلیت را  می گم!! هر کی یادش هست که خوب، ولی اونایی که یادشون نیست می تونن برن توی آرشیو  و نگاه کنن!

امسال سال خیلی خوبی داشتیم... البته اتفاقهای تلخ هم داشتیم... از رفتن عزیزم تا رفتن غزاله ...  همه چیز داشتیم غم و شادی...

ولی از همه مهم تر دوستایی داشتم و دارم و خواهم داشت که به یک دنیا می ارزن...

هاله گلم... حورای عزیزم و...

خیلی خوشحالم...

امیدوارم سال خوبی برای همتون باشه، پربار و شاد

تا بعد خداوندگار یارتون باشه

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 18:24  توسط میترا | 

سلام به همه مهربانان

تولده...

دو تا تولد... البته یکیش یه کم دیر شد...

اول تولد سکوت

دوم تولد حورا...

حورا جان صد ساله بشي

 

یه چیز دیگه...

آدمها تا چيزي را دارن قدرش را نمي دونن...

ولي وقتي از دست دادنش تازه مي فهمن چي داشتن...

من نزديك بود بفهمم مادر دارم...

به خير گذشت و نفهميدم... همين

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 17:16  توسط میترا | 

سلام

مي‌خوام يه خاطره تعريف كنم.

اين ماجرا بر مي گرده به تقريبا يك سال پيش

وقتي ميترا تازه مي‌خواست سكوت كنه...

خيلي تازه كار بود يعني... نه بهتره بگم كه هيچي از وبلاگ و وبلاگ نويسي بلد نبود...

به هر حال خواست شروع كنه... و كرد...

خيلي ها كمكش كردند تا سكوتش پا بگيره... اگه بخوام اسم ببرم خودش كلي مي‌شه چند تا صفحه اسم... ولي خوب اصلي‌هاش را مي‌گم...

شیدای گلم
حورای عزیز

البرز عزیز
ریرای عزیز

دربدرها
آقا رحمت

الهام جان

حمید

و...

ولي يكي اين ميون خيلي از همه بيشتر ميترا را تحت تأثير خودش قرار داد و اون كسي نبود جز

هاله گلم

 خيلي وقتها حس مي‌كردم يه جورايي بهش حسوديم مي‌شه...

خيلي سعي كردم تا مثل اون بشم ولي نشد...

ولي تونستم باهاش دوست بشم...

تو اين ميون چند تايي دست ميترا را گرفتن كه يه وقت نيفته...

حورای عزیز

البرز عزیز

هاله گلم

ریرای عزیز

ممنونم از همشون...

و اما اصل خاطره...

بيست و پنجمين روز از دومين ماه سال هشتاد و پنج بود كه اون خاطره تلخ اتفاق افتاد...

عزيزم پر كشيد رفت...

 

خيلي ها اومدن كمكم...

چندتايي از بچه‌ها حتي اومدن مراسم و سر خاك عزيزم...

خيلي‌ها هم برام ايميل زدن... نظر دادن توي سكوت...

ولي من اون ميتراي هميشگي نشدم... خيلي سخت بود... تحملش برام غيرممكن بود...

خيلي از شما اون روزها را يادتونه... ميترا دل مرده شده بود... نا اميد...

 

بگذريم... خاطراتش هم آدم را آزار مي ده...

همه اين حرفها را گفتم كه اين حرف را بگم...

 

هاله گلم، عزيزم، مهربونم، دوست خوبم...

 

خيلي فكر كردم كه چطور مي‌تونم مرهم باشم و مثل خيلي هاي ديگه زخم نشم روي زخمت...

به خدا اگه مقدور بود خيلي از دوستات مي‌اومدن كمكت...

غزاله نه تنها خواهر كوچولوي تو كه خواهر همه ماست...

اين را بدون اگه غزاله رفت... ما هنوز هستيم... اگه قابل بدوني ما هم خواهرهاي تو مي‌شيم...

 

قربانت

 

ميترا و حورا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 15:4  توسط میترا | 

دوستان گلم محرم آمد و دل همه گرفته است...
نمي دونم چرا دل همه چه شيعه و چه سني حتي دل غيرمسلمونا هم مي گيره...

حسينا دل هم در دست تو حاجات ما را...
 درد عشق


 شبي که ديده خود پر ستاره مي‌کردم                  براي غربت دل فکر چاره مي‌کردم
           به دانه‌هاي چو تسبيح اشک                             در دستم براي آمدنت استخاره مي‌کردم
اگر نشد که دوباره به پاي تو افتم                        سلام بر تو ز دارالاماره مي‌کردم
  من از محله آهنگران بي‌احساس                        گذر نمودم و دل پر شراره مي‌کردم
يکي سفارش تير سه شعبه‌اي مي‌داد                 وان يکاد نذر شيرخواره مي‌کردم
غريب‌تر ز دلم روزگار چون مي‌خواست                 به کودکان غريبم اشاره مي‌کردم

شعري از علي ناظمي

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 14:36  توسط میترا | 
سلام
با اين كه چند هفته از بازگشتم گذشته، هنوز حال و هوا حرم دارم...
جاي همتون خالي...
به ياد همه بودم...
وقت و حال تعريف ندارم. بعدا تعريف مي كنم...
باز هم جاي همه خالي...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 12:41  توسط میترا | 
دیگه رفتیم...
یعنی خیلی وقت که می خوایم بریم...
دیگه خسته شدم...
دیگه باید می رفتم...
نه نه نه خوشحال نشید بر می گردم...
باید برم... جایی که خیلی وقته می خوام برم... دلم خیلی هواش را کرده... خیلی ازش خاطره دارم... جایی که می خوام برم جایی که تا نطلبه نمی شه رفت... تا اجازه نده نمی تونی بری پیشش... جایی که می خوام برم مطب یک دکتره. دکتری که توی دنیا تا نداره... هر کی رفته پیشش ناامید برنگشته... می دونی خوبیش اینه که تو همه رشته ای هم تخصص داره... قلب، مغز و اعصاب، سرطان های مختلف، زنان و نازایی، حتی نابینا را هم می تونه درمان کنه...
تازه از همه مهمتر نباید ماه ها قبلش وقت ملاقات بگیری... تازه از این مهمتر اصلا هم نیاز نیست حتما بیمه باشی تا زیر بار ویزیت گرونش خم نشی...
یه چیز دیگه هم هست، توی یک لحظه می تونه همه مریضهاش را ویزیت کنه...
دارم می رم توی جشن تولد این دکتر خوب و مهربون شرکت کنم.
به یاد همتون هستم...
یادم باشید
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 9:9  توسط میترا | 

دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد! خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود را فراموش کرد
نمی دانم این چنگی سرنوشت
چه می خواهد از جان فرسوده ام
کجا می کشانندم این نغمه ها
که یکدم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان بر گرفتم دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست
دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان برآرد خروش
شرابی که بینم در آن رقص مرگ
شرابی که هرگز نیابم بهوش
مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ماتم است
نمی خواهم این ناخوش آهنگ را

 

پ.ن: آنقدر دل میترا گرفته که هنوز این چنین گرفتگی دل را به خاطر نیاورد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 14:42  توسط میترا | 
سلام به گرمی آش رشته دست پخت مادربزرگ

تا حالا شده شب دندون درد بگیری بعد تا صبح خوابت نبره!!

یادت هست چند وقت پیش از ترس زلزله تا صبح توی خیابون خوابیدیم!!

یادتون هست زمان جنگ از ترس تو چه جاهای نمور و ترسناکی قایم می شدیم!!

پس حالا یادمون باشه که:

نعمتان مفقودتان الصحة و الامان

دو نعمت مخفی هستند سلامتی و امنیت.

این کلام زیبا را به قول آقای جمشیدی (مجری تا سپیده برنامه سحر) امام عاشق حضرت صادق(ع) فرموده.

حال می کنید مغز کلام را!!

راستی توی هوای نیمه ابری و بارونی اصفهان کنار میدان نقش جهان جای همتون خالی.

بهروز باشید و ماندگار

و شاکر نعمت های مفقود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 15:11  توسط میترا | 

سلام دوستان خوبم

چند وقتی رفتم سفر...

دسترسی به نت برام مشکل شده و الان دارم از یک کافی نت در اصفهان براتون می نویسم.

فعلا این شعر را داشته باشید تا بعد از ماه رمضان...

شرمنده همه هستم.

بهروز باشید و ماندگار

 

بی­قرار توام و در دل تنگم گله­هاست

آه! بی­تاب شدن عادت کم حوصله­هاست

 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله­هاست

 

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

«بال» وقتی قفس پر زدن چلچله­هاست

 

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله­هاست

 

باز می­پرسمت از مسئله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه­ی مسئله­هاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 11:19  توسط میترا | 
سلام به همه

شرمنده که این قدر کم کار شدم.

راستش سرم این قدر شلوغ شده که خدا می دونه. البته علت اون را بعضی از دوستان می دونن. ولی برای اون عده که نمی دونم خودم سر فرصت خواهم گفت

امروز یک شنبه بعد از مدتها اومدم پشت کامپیوترم و شروع کردم به نوشتن. البته خیلی سخت بود. به قول بعضی نویسنده ها، قلمم خشک شده.

توی این چند روز شهر ما خیلی شلوغ بود. آخه قم روزهای نیمه شعبان مملو از جمعیت می شه. اونم به خاطر مسجد جمکران.

راستش جای شما خالی، دلی از عزا در آوردیم. انواع شیرینی، شربت، میوه و هزاران جور تنقلات دیگه.

همه چی بود غیر از اون چیزی که باید باشه. همه چیز بود غیر از اون چیزی که همه چیز  به خاطر اون بود. همه چیز بود غیر از اونی که همه برای اون جمع شده بودند.

خیلی دلم گرفت. جشن تولدی که صاحب جشن توی اون نباشه خیلی غمگین برگزار می شه. حتی اگه همه بخندند و شاد باشند، توی دلشون یه غم بزرگ جا خوش کرده.

این چیزها را قبل از رفتن به جمکران توی ذهنم تکرار می کردم. ولی وقتی رفتم اونجا دلم یه جور دیگه گرفت.

وقتی دلم گرفت که صحنه هایی دیدم که بماند؛ یاد این شعر زیبا افتادم:

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی                 چه اشک ها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن، تبر به دوش و بت شکن             خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه                ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام                        دوباره صبح، ظهر عصر غروب شد نیامدی

 

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه                ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه                ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

 

ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

بهروز باشی و ماندگار

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 9:59  توسط میترا | 

شده بعضی وقت ها بخوای همه چیز را بشکنی؟

شده بعضی وقت ها از دست همه خسته بشی و بخوای از دستشون فرار کنی؟

تا حالا شده از زندگی ببُری بخوای خلاص شی از دستش؟!!

بعضی وقت ها آدم ها این طوری می شن. ولی بعد یکی توی خودت بهت می گه آهای دختر خود دار باش.

پ .ن۱: از یک نواختی دنیا خسته شدم. می خوام انقلابی به پا کنم.

پ .ن۲: اهل انقلاب اعلام آمادگی کنند!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 9:48  توسط میترا | 
سلام دوستان گلم
خیلی وقت بود جای شعرهای استاد مشیری توی سکوتمون خالی بود.
این هم از سکوت استاد مشیری تقدیم به دوستان سکوتی خودم:
 
سکوت مشیری جای هزاران فریاد بود
 
 
 
من سكوت خويش را گم كرده ام
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من كه خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
اي سكوت اي مادر فريادها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
 تا در آغوش تو در راهي داشتم
چون شراب كهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر يادها
 من نديدم خوش تر از جادوي تو
اي سكوت اي مادر فرياد ها
گم شدم در اين هياهو گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 17:35  توسط میترا | 
مادر چگونه جبران کنیم

 

 

 

  

فکر کنم بدون شرح!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:44  توسط میترا | 

 

 

 

آینه وقتی شکست هر قطعه از اون هم

کار یک آینه را انجام می ده.

ما وقتی می شکنیم چی؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 9:37  توسط میترا | 

از بهشت که بیرون آمد، دارایی‌اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته‌ها گفتند: تو بی‌بهشت می‌میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده‌ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می‌خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده‌ای که تو را دوباره به بهشت می‌رساند از زمین می‌گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو بازخواهی گشت و گرنه...

و فرشته‌ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی‌توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می‌ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دست‌هایش را گشود و خدا به او «اختیار» داد.

خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش بِه گزیدن توست.

عقل و دل و هزاران پیامبر با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی و آن‌گاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را.

و این آغاز انسان بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 15:11  توسط میترا | 

 

قطاری که به مقصد خدا می‌رفت، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست. کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق توأمان بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟

قرن‌ها گذشت اما از بی‌شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند.

از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می‌ایستاد کسی کم می‌شد. قطار می‌گذشت و سبک می‌شد. زیرا سبکی قانون خداست.

قطاری که به مقصد خدا می‌رفت، به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت این‌جا بهشت است. مسافران بهشتی پیاده شوند. اما این‌جا ایستگاه آخرین نیست.

مسافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند. اما اندکی، باز هم ماندند. آن‌گاه خدا روبه مسافرانش کرد و گفت: درود بر شما، راز من همین بود. آن که مرا می‌خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید، دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری.

 

 

پ.ن: برگرفته از کتاب پیامبری از کنار خانه ما رد شد (عرفان نظرآهاری)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 9:40  توسط میترا | 
سلام

چند روز پیش اخبار تلویزیون ایران تصاویر مربوط به دختر بچه فلسطینی را نشان داد که تمام اعضای خانواده اش توسط صهیونیست ها کشته شده بودند.

حال این دختر چنان تأسف بار بود که تا همین الان تصویرش جلوی چشممه. بعدها فهمیدم اسمش هدی است.

نمی دونم توی این دنیای به این بزرگی چند تا هدی شبیه هدای فلسطینی داریم. چند تا هدای دیگه می خواهیم بسازیم.

فکر نکنید من می خوام دم از سیاست بزنم. من کاری ندارم که اسرائیل حق داره کشور فلسطین را اشغال کنه یا نه. من کاری ندارم که آیا این کارش درسته یا نه. حرف من اینه که توی کدامین قاموس و فرهنگی نوشته شده که این جور کارها یعنی حقوق بشر!!!

بعد از دیدن این تصاویر توی اینترنت خیلی دنبال اون گشتم ولی نمی دونم چرا هر چی گشتم کم تر یافتم. اکثر سایت ها چه ایرانی و چه خارج از ایران چه موافق اسرائیل چه مخالف اون یا چیزی ننوشته بودند یا اگر هم نوشته بودند، خیلی مختصر.

نمی دونم چند نفر از شما دوستان این تصاویر را دید، ولی هر کی دیده می خوام بدونم الان چه فکری می کنه؟

به نظر شما وقتش نرسیده که به این وضع خاتمه بدیم؟

آخه جنایت تا کی؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 17:0  توسط میترا | 
 خیلی ها می گن چرا دیگه نمی نویسی. دوباره شروع کن. ولی الان...

شايد بشه گفت يه حالت دگر گونی...شايدم يه یاس .. و شايد .......

نمی دونم هر چی هست اصلا حوصله ندارم...نه نوشتن نه حرف زدن

با اينکه يه عالمه حرف نگفته دارم...

تنهايی و غربت ديگه خيلی داره اذيتم می کنه...

نه دوستی دارم که باهاش حرف بزنم نه هم صحبتی....

 ولی به يه نتيجه ای تو زندگی رسيدم

هميشه تلخ ترين لحظه ها رو تو زندگيت

همون کسی می سازه که يه وقتی قشنگ ترين

لحظه ها رو ساخته بود

پ.ن:

مادر بزرگ یادت داره من را می کشه. چرا نمی یای به خوابم.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 14:0  توسط میترا | 

دوستان عزیز و با محبت خودم سلام

اول از همه باید از همه کسانی که لطف داشتن و برای من پیام تسلیت نوشته بودن تشکر کنم. راستش اول نمی دونستم چطوری تشکر کنم. ولی دوست خوبم زهره که توی این چند وقت همه زحمت‌های من گردن اون بود یه پیشنهاد داد و گفت که اسم و آدرس وبلاگ همشون را توی این پست بنویس. برای همین اسم همشون را با لینک وبلاگشون فقط برای این که بدونن من هم به یاد اونها هستم می نویسم. چون می دونم که هر کاری هم بکنم نمی تونم محبتشون را جبران کنم.

Top of Form

شنبه 30 ارديبهشت1385 ساعت: 11:49

توسط:سجاد

سلام من نمی دونستم به خدا و الا زود تر می اومدم خدا رحمتش کنه!!! و خدا به تو هم صبر بده می دونم سخته ولی باید کنار بیای

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

شنبه 30 ارديبهشت1385 ساعت: 12:14

توسط:سارا

میترا جان فوت مادر بزرگت رو تسلیت میگم درضمن وبلاگت جالبه
من یه دوست هستم..................

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

شنبه 30 ارديبهشت1385 ساعت: 12:18

توسط:عادل

سلام
خسته نباشید به روز شدم دوست داشتید تشریف بیارید

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

شنبه 30 ارديبهشت1385 ساعت: 12:38

توسط:سکوت

سلام فوت مادر بزرگت رو بهت تسلیت می گم و ان شا الله که غم آخرتون باشه

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

شنبه 30 ارديبهشت1385 ساعت: 12:48

توسط:روزیتا

سلام فوت مادر بزرگ عزیزتون رو تسلیت میگم
امیدوارم غم آخرتون باشه
بدرود

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

شنبه 30 ارديبهشت1385 ساعت: 19:10

توسط:بی سرزمین

سلام
متا سفم
منم اپم

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

شنبه 30 ارديبهشت1385 ساعت: 23:40

توسط:حمید (در کوچه باغهای بیابان )

میترای عزیز ! همراه خوبم !
واقعا متاثر شدم ، من رو در غم خودت شریک بدون .
برای ایشوت آرزوی مغفرت در درگاه الهی دارم
وبرای شما آرزوی سلامتی و طول عمر !

امیدوارم زودتر آپ کنی .

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

شنبه 30 ارديبهشت1385 ساعت: 23:58

توسط:حمید (در کوچه باغهای بیابان )

بهترين چيزى كه به مؤمن داده شده خوش اخلاقى و بدترين چيزى كه به انسان داده شده دلى بد در چهره‏اى زيباست

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

يکشنبه 31 ارديبهشت1385 ساعت: 0:58

توسط:محمدرضا(چشمه ی خورشید)

دوست و همراه همیشگی،میترا سلام:
تقدیم به مادر بزرگ:
تمام بود و نبودم خدانگهدارت
چه صادقانه سرودم خدا نگهدارت
چقدر ساده گذشتی برو خداحافظ
ز پیچ جاده گذشتی برو خدا حافظ
هیچ وقت غم نبینی عزیزم.
زود بیا

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

يکشنبه 31 ارديبهشت1385 ساعت: 16:0

توسط:مهسیما

انالله واناالیه راجعون
سلام دوست خوبم
صمیمانه درگذشت جانسوزعزیزتان راتسلیت می گویم.
ان شا’الله خدانودمتعال صبربه شماوخانواده تان ارزانی فرموده وایشان را درجوارخودش قراردهد وحضرت زهرای اطهر(سلام الله علیها)شفیعشان باشند
می خواستم درمورد وبلاگتان هم بگویم اولین باراست وبلاگی می بینم که هرچه بخواهیم درآن یافت می شود.
موفق باشید وصبور.
یاعلی

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

دوشنبه 1 خرداد1385 ساعت: 0:2

توسط:فرشاد

با عرض تسلیت وطلب مغفرت از درگاه الهی برای ایشان
امیدوارم خداون به شما صبر دهد

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

دوشنبه 1 خرداد1385 ساعت: 17:26

توسط:مهربان

سلام میترا جون مهربون
امیدوارم غم آخرتون باشه
یاحق

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

دوشنبه 1 خرداد1385 ساعت: 22:24

توسط:دو چشم ِ مست (عسل)

آخی:((... خیلی تسلیت میگم عزیزم... غم آخرتون باشه... روحش شاد :(

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

سه شنبه 2 خرداد1385 ساعت: 12:57

توسط:قلندر

میترای عزیز سلام
خیلی ناراحت شدم.امیدوارم هم دردی من و بپذیری.
بقول شاملوی بزرگ:این جور وقتهاست که مرگ
زله در نهایت نفرت
از پوچی وظیفه ی شرم اورش
ملال
احساس میکند!

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

سه شنبه 2 خرداد1385 ساعت: 15:56

توسط:روزیتا

سلام من دوباره آمدم یه چیز خیلی خوب خدا در انسان نهاده و اون صبر هست
امیدوارم خدا به شما و خانواده شما صبر بدهد

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

سه شنبه 2 خرداد1385 ساعت: 17:35

توسط:نیما

انا له الله و انا الیه راجعون
تسلیت میگم امیدوارم غم اخرت باشه عزیزم
الهی!

من از تو غنی ترم چون من چون تویی ارم و تو چون خودی نداری.

الهی!

اگر چه چون چشم و چراغ است،بی دیدار تو درد و اغ است.

الهی!

اگر مرا در دوزخ کنی دعوی دار نیستم

واگر در بهشت کنی بی جمال تو خریدار نیستم.

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

سه شنبه 2 خرداد1385 ساعت: 17:50

توسط:آرزوها

سلام
فوت مادربزگتون رو به شما تسلیت عرض می کنم امیدوارم که غم آخرتون باشه راستش امروز سومین روز درگذشت مادربزگ من هم هست
فاتحه مع الصلوات
خدارحمتش کنه

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

سه شنبه 2 خرداد1385 ساعت: 18:20

توسط:اینویزیبل

روحشون شاد

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

چهارشنبه 3 خرداد1385 ساعت: 3:36

توسط:حمید (در کوچه باغهای بیابان )

گل وجود آدمي، خاک فقر است که با اشک آميخته‌اند و در کوره رنج پخته‌اند.

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

چهارشنبه 3 خرداد1385 ساعت: 11:21

توسط:بی سرزمین

سلام
تسلیت میگم
میترا جون
امیداوارم غم اخرت با شه ..و دیگه هیچ غریزی رو از دست ندی ...
یا حق

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

چهارشنبه 3 خرداد1385 ساعت: 13:20

توسط:مصطفی(Hacker_khafan )

سلام من مصطفی هستم من به نوبه ی خودم تسلیت میگم فوت مار بزرگ ات رو امیدوارم غم آخرت باشه


درآن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم


به وقت صبح قیامت که سر از خاک برآرم به گفتگوی توخیزم بهجست جوی توباشم


به مجمعی که درآیند شاهدام دو عالم نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم


هزار بادیه سهل است باوجود تورفتن اگر خلاف کنم ای مادر همچنان به سوی تو باشم

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

چهارشنبه 3 خرداد1385 ساعت: 16:24

توسط:حورا

سلام میترا جونم
خوبی هم خونه ؟
ناراحت نباش گلم .... خدا رحمتش کنه
ایشالا خودت همیشه سلامت و شاد باشی
روحش شاد

عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

پنجشنبه 4 خرداد1385 ساعت: 12:18

توسط:میثم

خدایا به من مردنی عطا کن که بر بی ثمری اش حسرت نخورم.
سلام من از طریق سجاد با شما آشنا شدم و آمدم برای عرض تسلیت برای شما امید است که غم آخر شما باشد.

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

پنجشنبه 4 خرداد1385 ساعت: 12:48

توسط:ehsan

سلام فوت مادر بزرگ عزیزتون رو تسلیت میگم
امیدوارم غم آخرتون باشه
بدرود
ehsan

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

پنجشنبه 4 خرداد1385 ساعت: 16:32

توسط:عباس

سلام من یکی از دوستای سجاد هستم
درکت میکنم چون من 4 سال پیش مادر بزرگم را از دست دادم
خیلی سخته
تا میشه با ید گریه کرد
امید وارم تحمل کنی

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

پنجشنبه 4 خرداد1385 ساعت: 18:34

توسط:محمدرضا(چشمه ی خورشید)

میترا جان سلام:
امیدوارم خوب باشی.

چشمه ی خورشید به روزه و منتظر حضور گرم شما.

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

جمعه 5 خرداد1385 ساعت: 1:24

توسط:حنا

سلام ... منم تسلیت میگم ... هیچ دلم نمیخواست اینجوری با وبلاگت آشنا بشم ولی خوب قسمت این بود دیگه .......
امیدوارم وقتی بر گشتی بهم سر بزنی ... منتظرتم ..

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

جمعه 5 خرداد1385 ساعت: 2:35

توسط:داوود

سلام
مطالب زييا و دلنشيني نوشتي هر وقت آپ شدي خبرم کن
من آپ شدم خوشحال مي شم به من هم سر بزني
يا علي

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

جمعه 5 خرداد1385 ساعت: 9:54

توسط:دربدرها

سلام خو بی؟ تسلیت میگم ...ایشااله غم آخرت باشه ....اگه حال داشتی بیا یه معما دادیم ببین میتونی حل کنی ؟

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

 

جمعه 5 خرداد1385 ساعت: 15:45

توسط:علی

سلام میترا خانوم خوب هستین . از اینکه دیر آمدم معذرت میخوام . میدونید که من سرباز هستم و نمیتونم آن بشم . فقط میخواستم از همین جا این مصیبت رو به شما و خانواده محترم تسلیت بگم . ان شاالله که غمه آخرتون باشه . و همیشه به شادی باشین . امیدوارم که ما رو هم شریک غمتون بدونید . به آرزوی بهترین ها برای شما . بای

 وب سايت   پست الکترونيک

 

 

 

Bottom of Form

 بهروز وپیروز باشید

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 11:23  توسط میترا | 

سلام دوستان گلم

راستش اینقدر دلم گرفته که نمی دونم چی بنویسم. این پست را می نویسم تا فقط از شما چند روزی اجازه بگیرم تا نیام.   

راستش امروز روز خیلی بدی برای منه. چون عزیزم را از دست دادم.

مادربزرگ من بعد از دو هفته که توی کما بود دیشب عمرش را داد به شما.

منم برای همین یک هفته نیستم و نمی تونم به شما سر بزنم.

از همه شما خواهش می کنم برای شادی روحش دعا کنید و اگه تونستید براش فاتحه بخونید.

ممنون از لطف همتون

امیدوارم هیچ کدومتون غم نبینید

تا هفته دیگه بدرود

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10:38  توسط میترا | 
 
قفسي بايد ساخت
هرچه در دنيا گنجشك و قناري هست
با پرستوها
و كبوترها
همه را بايد يكجا به قفس انداخت
روزگاري است كه پرواز كبوترها
در فضا ممنوع است
كه چرا
به حريم جت ها خصمانه تجاوز شده است
روزگاري است كه خوبي خفته است
و بدي بيدار است
و هياهوي قناري ها
خواب جت ها را آشفته است
غزل حافظ را مي خواندم
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو
تا به آنجا كه وصيت مي كرد
گر روي پاك و مجرد چو
مسيحا به فلك
از فروغ تو به خورشيد رسد صد پرتو
دلم از نام مسيحا لرزيد
از پس پرده اشك
من مسيحا را بالاي صليبش ديدم
با سرخم شده بر سينه كه باز
به نكو كاري پاكي خوبي
عشق مي ورزيد
و پسر هايش را
كه چه سان پاك و مجرد به فلك تاخته اند
و چه آتش ها هر گوشه
به پا ساخته اند
و برادرها را خانه برانداخته اند
دود در مزرعه سبز فلك جاري است
تيغه نقره داس مه نو زنگاري است
و آنچه هنگام درو حاصل ماست
لعنت و نفرت و بيزاري است
روزگاري است كه خوبي خفته است
و بدي بيدار است
و غزل هاي قناري ها
خواب جت ها را آشفته است
غزل حافظ را مي بندم
از پس پرده اشك
خيره در مزرعه خشك فلك مي نگرم
مي بينم
در دل شعله و دود
مي شود خوشه پروين خاموش
پيش خود مي گويم
عهد خودرايي و خود كامي است
عصر خون آشامي است
كه درخشنده تر از خوشه پروين سپهر
خوشه اشك يتيمان ويتنامي است
استاد فریدون مشیری
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:53  توسط میترا | 

دیشب وقتی اخبار نامه ای که  رئیس جمهورمون برای رئیس جمهور آمریکا نوشته بود را می خوند، خیلی سؤالاتی که شاید توی ذهن خیلی از ماها بود را از آقای بوش پرسیده بود؟

آقای بوش واقعاً چرا؟

چرا با اسم دموکراسی و حقوق بشر، دموکراسی و حقوق بشر را نقض می کنید؟

نمی دونم این نامه تأثیری توی رفتار رئیس جمهور آمریکا داره یا نه؟

نمی دونم مردم جهان چقدر از حرف های دکتر محبوب ما را می فهمند؟

نمی دونم حرف هایی را که دکتر محبوب ما زد با کدوم عقل منطق ناجوره که بعضی ها اون را قبول نمی کنن؟

راستش من اصلاً اهل سیاست نیستم ولی آدم باید حرف حق را بگه.

آقای بوش واقعاً چرا؟؟؟

امیدوارم روزی برسه که همه مردم جهان بتونند توی یک حکومت واحد جهانی با هم با صلح و صفا زندگی کنند. این میسر نیست مگر با حضور منجی.

این منجی هر کسی هست، اگر مهدی ما شیعیان باشه، اگر سوشیانت زرتشتیان باشه، اگر مسیح مسیحیان باشه و اگر هر اسم دیگه ای داشته باشه...

فقط همین را می دونم که همه مردم جهان با هر دین و آیینی منتظر منجی خودشون هستند.

به امید حضور منجی

بهروز باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 10:22  توسط میترا | 

 

 

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست

عشق چيزي جز ظهور مهر نيست

عشق يعني مهر بي چون و چرا

عشق يعني كوشش بي ادعا

عشق يعني مهر بي اما اگر

عشق يعني رفتن با پاي سر

عشق يعني دل تپيدن بهر دوست

عشق يعني جان من قربان اوست

عشق يعني خواندن از چشمان او

حرفهاي دل بدون گفتگو

عشق يعني عاشق بي زحمتي

عشق يعني بوسه بي شهوتي

عشق ، يار مهربان زندگي

بادبان و نردبان زندگي

عشق يعني دشت گلكاري شده

در كويري چشمه اي جاري شده

يك شقايق در ميان دشت خار

باور امكان با يك گل بهار

در خزاني برگريز و زرد و سخت

عشق تاب آخرين برگ درخت

عشق يعني روح را آراستن

بي شمار افتادن و برخاستن

عشق يعني زشتي زيبا شده

عشق يعني گنگي گويا شده

عشق يعني مهرباني در عمل

خلق كيفيت به زنبور عسل

عشق يعني گل به جاي خار باش

پل به جاي اينهمه ديوار باش

عشق يعني يك نگاه آشنا

ديدن افتادگان در زير پا

عشق يعني تنگ بي ماهي شده

عشق يعني ماهي راهي شده

عشق يعني آهويي آرام و رام

عشق صيادي بدون تير و دام

عشق يعني برگ روي ساقه ها

عشق يعني گل به روي شاخه ها

عشق يعني از بديها اجتناب

بردن پروانه از لاي كتاب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 17:32  توسط میترا | 
راستش من یه پست نوشته بودم که پرید فعلا عکسش را می ذارم تا دوباره مطلبش را برگردونم

پانوشت:

حالا مطلبی را که پریده بود دوباره نوشتم

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
همان يک لحظه اول،
که اوّل ظلم را می ديدم از مخلوق بی وجدان؛
جهان را با همه زيبايی و زشتی،
به روی يکدِگر، ويرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛

ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
نه طاعت می پذيرفتم،
نه گوش از بهر استغفارِ اين بي دادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کفِ زاهد نمايان،
تسبیح را صد دانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به عَرشِ کبريايی، با همه صبزِ خدايی،
تا که می ديدم عزيزِ نابجايی،

ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد،
گردشِ اين چرخ را،
وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوّش عارف و عامی،

زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،
به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در اين دنيای پُر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

«شعر از معین کرمانشاهی»

 

این شعر هم از دوست خوبم آقا جلال از وبلاگ مهربان که توی بخش نظرات نوشته شده بود.

 

دیشب که می نوشتم تکلیف نان خود را
زار و گرسنه دیدم همسایگان خود را
یک زن به بچه ی خود شیر سیاه می داد
شیری به مزه ی اشک با طعم آه می داد
جغرافیا گشودم یک مشت کاسه در صف
اما نصیب هرکس یک مشت ماسه در کف
یک بچه اشک میریخت در ظرف خالی خود
یک بچه پوست می کند موز خیالی خود
یک بچه روی کاغذ نان می کشید و می گفت
افسوس که خواهر من امشب بدون نان خفت
بر روی صفحه ی بعد شهری بزرگ دیدم
اما به جای انسان روباه و گرگ دیدم
یک مرد باسگ خود ده ساندویچ خوردند
ده کودک گرسنه صد لغمه نان شمردند
من هم گرسنه آن شب در رختخواب رفتم
وز غصه ی نداران نالان به خواب رفتم
تکلیف نان نوشتم بر سفره ی دل خویش
تا نا کسان ببینند مردم مقابل خویش

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 18:7  توسط میترا | 
پست آخرم پرید

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:45  توسط میترا | 
 سلام دوستان گلم

واقعا چرا ما از مرگ می ترسیم؟ مگه نمی دونیم آخر کار همه ما همینه. تا حالا چند بار به مرگ خودمون فکر کردیم؟ به نظر شما نباید برای مرگ آماده شد؟

فکر کنم این شعر استاد مشیری بی رابطه با موضوع ما نباشه.

چرا از مرگ مي ترسيد
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد
مپنداريد بوم نا اميدي باز
به بام
خاطر من مي كند پرواز
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است
مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد
 مگر افيون افسون كار
نهال بي خودي را در زمين جان نمي كارد
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
 براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست
مگر دنبال آرامش نمي گرديد
چرا از مرگ مي ترسيد
كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد
مي و افيون فريبي تيزبال و تند پروازند
 اگر درمان اندوهند
خماري جانگزا دارند
نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي كه هوشياري نمي بيند
چرا از مرگ مي ترسيد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد
بهشت جاودان آن جاست
جهان آن جا و جان آن جاست
گران خواب ابد در بستر گلوي مرگ مهربان آنجاست
 سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي است
همه ذرات هستي محو در روياي بي رنگ فراموشي است
نه فريادي نه آهنگي نه آوايي
نه ديروزي نه امروزي نه فردايي
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بي فرجام
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران كه هر جا هر كه را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست اين نامردم صدرنگ بسپاريد
كه كام از يكديگر گيرند و خون يكديگر ريزند
درين غوغا فرو مانند و غوغا ها برانگيزند
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
 همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد
چرا از مرگ مي ترسيد

بیاییم از امروز هر روز به مرگ خودمون فکر کنیم تا بتونیم آینده مون را طوری بسازیم که وقتی مردیم حسرت نخوریم.

بهروز و پیروز باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:5  توسط میترا | 
سلام دوستان گلم

چند وقتی بود که از شعرهای استاد محبوب خودم استاد مشیری غافل شده بودم. اینم به خاطر اون دسته از دوستانی بود که می خواستند من خودم بیشتر بنویسم. ولی امروز دلم خیلی هوای استاد را کرده بود بنابراین سری به کتابخانه ام زدم و این شعر را برای شما انتخاب کردم. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

اين درخت بارور كه سال هاست
بي هوا و نور مانده است
بازوان هر طرف گشوده اش
 از نوازش پرندگان مهربان
وز نواي دلپذيرشان
دور مانده است
آه اينك از نسيم تازه تبسمي
ناگهان جوانه مي كند
از ميان اين جوانه ها
جان او چو مرغكي ترانه خوان
سر برون ز آشيانه مي كند
در چنين فضاي دلپذير
دل هواي شعر عاشقانه مي كند

همیشه بهاری باشید و در حال جوانه زدن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 11:23  توسط میترا | 

سلام دوستان گلم

از این که چند وقتی نبودم و شما نفس راحتی کشیدید معذرت می خوام ولی من امسال برگشتم با کلی خاطره از نوروز که به مرور زمان اونهایی که به درد می خوره را بهتون می گم.

من توی این تعطیلات جای شما خالی رفته بودم به یک روستا که هنوز توی سالهای ۱۳۴۰ به سر می برد. واقعا که چه حالی داشت. آب خنک و گوارا و شیرین. هوای پاک و سالم. چه چه پرنده ها لا به لای شاخه ها. وای چقدر زیبا بود.

توی این دو هفته کلی جوون شدم و به این فکر افتادم اگه این زندگی کردن باشه پس ما داریم توی شهرها جون می کنیم و زندگی نمی کنیم.

با این که اونجا برق و گاز و تلفن و... نداشت ولی یه چیزهایی داشت که توی هیچ کدوم از شهرها ما پیدا نمی شه و اون صفا و صمیمت و سادگی و...

وقتی صبحها پا می شی و بوی نون تازه محلی می خوره به مشامت وقتی صبحونه پنیر و کره و مربای محلی بخوری و... دیگه نمی تونی توی این شهر زندگی کنی. من که خیلی دلم برای اونجا تنگ شده و مطمئن باشید که اگه موقعیتش جور بشه می رم اونجا زندگی می کنم.

امیدوارم که تعطیلات به همه شما خوش گذشته باشه. منتظر من باشید که امسال یه جور دیگه اومدم.

بهروز و پیروز و ایرانی باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 9:26  توسط میترا | 

سلام دوستان

شاید هر کی عنوان این پست را بخونه بگه چی شده کی مرده.

من توی این چند روز به خیلی از وبلاگهای دوستان سر زدم و توی بعضی ها هم نظر دادم. همه در مورد بهار نوشته بودند و سال جدید و سال نو. همه از امید به سال آینده نوشته بود. ولی خوب یه عده ای هم درباره سال گذشته مطالبی نوشته بودند.

من به همه شما سال گذشته را تسلیت می گم. آخه وقتی بر می گردم و سال گذشته را نگاه می کنم می بینم ۳۶۵ روز را پشت سر گذاشتیم. هر روز ۲۴ ساعت. هر ساعت ۶۰  دقیقه و هر دقیقه ۶۰ ثانیه.

خوب حالا حساب کنید پرتغال فروش را.

با یک حساب سرانگشتی با ماشین حساب می شه حساب کرد که ما ۳۱۵۳۶۰۰۰ ثانیه از عمرمون را از دست دادیم. حالا چی به دست آوردیم؟

پس به من حق بدید که به هممون تسلیت بگم.

به نظر شما چند تا از ما ممکنه سال بعد که تموم شد سال گذشته را به هم تبریک بگیم؟؟

و شعار این دفعه ما:

فکور باشیم

تا سال آینده بدرود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 10:8  توسط میترا | 

دوستان گلم سلام

از همین الان بوی بهار توی همه خونه ها پیچیده. وای چه بوی خوشی. چه دل انگیز یا به قول بعضی ها چه عشقولانه!!!

این شعر استاد مشیری تقدیم به همه دوستان بهاری خودم.

باز كن پنجره ها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن مي گيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها
برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يك پارچه آواز شده است
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن كرده ست
باز كن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاك چه كرد
هيچ يادت هست
توي تاريكي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد
با سرو سينه گل هاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چه كرد
هيچ يادت هست
حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
 با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن مي گيرد
خاك جان يافته است
 تو چرا سنگ شدي
تو چرا اين همه دلتنگ شدي
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن
 

شعار این دفعه ما اینه:

همیشه بهاری باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 11:23  توسط میترا | 

سلام دوستان

ممنون از نظرات همه شما. دوستان خوبی که هیچ وقت میترا را تنها نمی گذارند. راستش این پست را در ادامه پست قبلی نوشتم. خیلی از دوستان تیکه هایی از شعر استاد مشیری را نوشته بودند. من هم سعی کردم نسخه کامل شعر را پیدا کنم و بنویسم. امیدوارم استفاده کنید.

از همان روزی که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشيد
آدميت مرد,
گرچه آدم زنده بود!

ازهمان روزی که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود!

بعد دنيا, هی پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دريغ,
آدميت برنگشت!

گشت و گشت
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی ,پاکی ,مروت, ابلهی است
صحبت از موسی و عيسی و محمد نا بجاست
قرن "موسی چومبه "هاست

روزگار مرگ انسانيت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
-حتی قاتلی بر دار-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت ,مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

انسان  باشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 9:26  توسط میترا | 

دوستان خوبم سلام

راستش از پست قبلی نتایج خوبی گرفتم. یعنی اون چیزهایی که شما گفتید خیلی به دردم خورد. تصمیم گرفتم یه دونه دیگه از این پست ها بنویسم. البته این یکی خیلی دلخراش تره.

چرا انسان که بهترین مخلوق خداست باید به این جا برسه؟؟ وقتی که حیواناتی که دشمنان خونی هستند با هم دوست هستند و مسالمت آمیز زندگی می کنند؟

امیدوارم جواب های شما باز هم راهگشای ذهن خسته من بشه.

سعی کنیم انسان باشیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 15:47  توسط میترا | 

راستش وقتی این دو عکس را نگاه می کنم نمی دونم چی بگم. فقط این شعر را می تونم برای خودم زمزمه کنم که شاید یه ذره خودم را آروم کنم.

اگر دستم رسد بر چرخ گردون

از او پرسم که این چون است و آن چون

یکی را داده ای صد ناز و نعمت

یکی را نان جو آغشته در خون

به نظر شما واقعاْ چرا؟؟؟؟؟؟

چرا باید توی این زمین به این بزرگی و با این همه امکانات این همه تفاوت وجود داشته باشه؟؟؟

چرا باید بعضی ها از خوردن زیاد بترکند و بعضی دیگه از گرسنگی بمیرند؟؟

چرا بعضی ها باید این قدر پول داشته باشند که ندونند با اونا چی کار کنند و بعضی...؟؟؟

چرا و هزاران چرای دیگه.........

راستش می خوام از این به بعد شعارم را عوض کنم این هم به درخواست یکی از دوستای خوب و مهربون خودمونه. من همیشه می گفتم ایرانی باشید. ولی از این به بعد خواهم گفت:...

سعی کنیم انسان باشیم

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 11:49  توسط میترا | 

ستاره گم شد و خورشيد سر زد
پرستويي به بام خانه پر زد
در آن صبحم ثفاي آرزويي
شب انديشه را رنگ سحر زد
پرستو باشيم و از دام اين خاك
گشايم پر به سوي بام افلاك
ز چشم انداز بي پايان گردون
در آويزم به دنيايي طربناك
پرستو باشم و از بام هستي
بخوانم نغمه هاي شوق و مستي
سرودي سر كنم با خاطري شاد
سرود عشق و ‌آزادي پرستي
پرستو باشم از بامي به بامي
 صفاي صبح را گويم سلامي
بهاران را برم هر جا نويدي
جوانان را دهم هر سو پيامي
تو هم روزي اگر پرسي ز حالم
لب بامت ز حال دل بنالم
وگر پروا كنم بر من نگيري
كه مي ترسم زني سنگي به بالم

فریدون مشیری

ایرانی باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 12:44  توسط میترا | 

 

با درود و سلام خدمت دوستان عزیز. امیدوارم که حال همه خوب باشه. راستش چند وقت پیش داشتم توی خیابون قدم می زدم که چشمم به صحنه جالب و غم انگیزی افتاد. کنار خیابون مردی میانسال نشسته بود و داشت گدایی می کرد. اول حالم ازش به هم خورد که چرا مردی با این سن و سال باید گدایی کند. ولی وقتی جلو رفتم دیدم بنده خدا دو تا دستش را از دست داده. خیلی دلم براش سوخت. یاد این شعر استاد مشیری افتادم بد ندیدم اون را براتون بنویسم. امیدوارم همتون همیشه دستای خودتون را برای خودتون داشته باشید

از دل و ديده، گرامي تر هم
آيا هست؟
_ دست،
آري، ز دل و ديده گرامي تر:
دست !

زين همه گوهرِ پيدا و نهان در تن و جان،
بي گمان، دست، گران قدرتر است.
هرچه حاصل كني از دنيا،
دستاوردست!
هرچه اسباب جهان باشد، در روي زمين،
دست دارد همه را زير نگين!
سلطنت را كه شنيده است چنين؟
***
شرفِ دست همين بس كه نوشتن با اوست!
خوش ترين مايه ي دل بستگي من با اوست.
***
در فرو بسته ترين دشواري،
در گران بارترين نوميدي
بارها بر سر خود، بانگ زدم:
_ هيچت ار نيست، مخور خون جگر،
دست كه هست!

****

بيستون را ياد آر،
دست هايت را بسپار به كار،
كوه را چون پرِ ِ كاه از سر راهت بردار!
وه چه نيروي شگفت انگيزي است،
دست هايي كه به هم پيوسته است!
به يقين، هر كه به هر جاي، در آيد از پاي
دست هايش بسته است!
***
دست در دست كسي؛
يعني: پيوند دو جان!
دست در دست كسي؛
يعني: پيمان دو عشق!
دست در دست كسي داري اگر،
داني، دست،
چه سخن ها كه بيان مي كند از دوست به دوست؛
لحظه اي چند كه از دست طبيب،
گرمي ِ مهر به پيشاني بيمار رسد؛
نوش داروي شفابخش تر از داروي اوست!
***
چون به رقص آيي و سرمست برافشاني دست،
پرچم ِ شادي و شوق است كه افراشته اي!
لشكر غم خورد از پرچم ِ دست تو شكست!
***
دست ، گنجينه ي مهر و هنر است:
خواه بر پرده ي ساز
خواه در گردن ِ دوست
خواه بر چهره ي نقش
خواه بر دنده ي چرخ
خواه بر دسته ي ياس
خواه در ياري نابينايي
خواه در ساختن فردايي.
***
آن چه آتش به دلم مي زند، اينك، هر دم
سرنوشت بشر است،
داده با تلخي ِ غم هاي دگر دست به هم!
بار ِ اين درد و دريغ است كه ما
تيرهامان به هدف نيك رسيده است، ولي
دست هامان، نرسيده است به هم!

فریدون مشیری

ایرانی باشید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 18:9  توسط میترا | 

راستش بعضی از دوستان عزیز من تو نظراتشون نوشته بودند که چرا حرفهای خودت را نمی نویسی. تا بیشتر با عقایدت آشنا بشیم (قابل توجه سمولک کوچولو). راستش یکی از اهدافی که من توی این مدت دنبال می کردم آشنایی با روحیات کسانی بود که به وبلاگ من سر می زنند. می خواستم ببینم با چه جور افرادی طرف هستم. به همین خاطر یه مدت شعرهایی نوشتم تا فضای حاکم دستم بیاد. و بدونم چطوری حرف بزنم که بتونم انتظارات دوستای عزیزم را برآورده کنم.

ولی بعدش دیدم واقعا کار خیلی سختیه کسی بخواد با این همه تفکرات متفاوت و جور وا جور کاری کنه که همه راضی باشن. توی این مدت انواع و اقسام آدمها و جک و جونورهای مختلف (البته بلا نسبت دوستان) به این وبلاگ سر زدند و خیلی ها هم نظرات سازنده و مفیدی دادند ولی خوب کو گوش شنوا

ولی برای اون دسته از عزیزانی که می خواهند میترا را بشناسند باید بگم میترا دختری است ایرانی که دوست دارد ایرانی بماند و عاشق ایران و فرهنگ اصیل ایرانی است. همیشه دوستدار حق و دشمن ناحق. طرفدار راستی و بیزار از دروغ. عاشق شعر و ادب پارسی. (البته خیلی هاش خالی بندی بود).

 با این حال می خواستم با این نوشته از همه دوستام تشکر کنم که من را کمک کردن تا این نهال نوپا جون بگیره و بتونه به حیاتش ادامه بده. دوستان عزیز مثل شیدای عزیز مهدی دوست داشتنی هاله مهربان الناز گرامی سیاوش عزیز محمد گل سمولک کوچولو پارسا عزیز الهام عزیز و.... راستش بخوام همه را نام ببرم خیلی طولانی می شه.

باز هم منتظر نظرات شما هستم. همیشه ایرانی باشید و سرفراز.

آرزومند آرزوهای همگی ایرانیان

ایرانی باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 9:43  توسط میترا | 

لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،

شكسته ناله هاي موج بر سنگ.

مگر دريا دلي داند كه ما را،

چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !

***

تب و تابي ست در موسيقي آب

كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب

فرازش، شوق هستي، شور پرواز،

فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !

***

سپردم سينه را بر سينه كوه

غريق بهت جنگل هاي انبوه

غروب بيشه زارانم در افكند

به جنگل هاي بي پايان اندوه !

***

لب دريا، گل خورشيد پرپر !

به هر موجي، پري خونين شناور !

به كام خويش پيچاندند و بردند،

مرا گرداب هاي سرد باور !

***

بخوان، اي مرغ مست بيشه دور،

كه ريزد از صدايت شادي و نور،

قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه

هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !

***

لب دريا، غريو موج و كولاك،

فرو پيچده شب در باد نمناك،

نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛

نگاه ماهي افتاده بر خاك !

***

پريشان است امشب خاطر آب،

چه راهي مي زند آن روح بي تاب !

« سبكباران ساحل ها » چه دانند،

«شب تاريك و بيم موج و گرداب » !

***

لب دريا، شب از هنگامه لبريز،

خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،

در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛

چه بر مي آيد از واي شباويز ؟!

***

چراغي دور، در ساحل شكفته

من و دريا، دو همراز نخفته !

همه شب، گفت دريا قصه با ماه

دريغا حرف من، حرف نگفته

فریدون مشیری

ایرانی باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 11:6  توسط میترا | 

 

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت
اي دختر بهار حسد مي برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستي ترا
با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو
 بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي
با ناز ميگشود دو چشمان بسته را
ميشست كاكلي به لب آب نقره فام
آن بال هاي نازك زيباي خسته را
خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشني دلكشي دويد
موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او
رازي سرود و موج به نرمي از او رميد
خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار
ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم
دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار
 اي بس بهارها كه بهاري نداشتم
خورشيد تشنه كام در آن سوي آسمان
گويي ميان مجمري از خون نشسته بود
مي رفت روز و خيره در انديشه اي غريب
دختر كنار پنجره محزون نشسته بود

ایرانی باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 9:45  توسط میترا | 

بر تن خورشيد مي پيچد به ناز 
 چادر نيلوفري رنگ غروب
تك درختي خشك در پهناي دشت
تشنه مي ماند در اين تنگ غروب
از كبود آسمان هاي روشني
مي گريزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
مي چكد از ابرها باران نور
مي گشايد دود شب آغوش خويش
زندگي را تنگ مي گيرد به بر
باد وحشي مي دود در كوچه ها
تيرگي سر مي کشد از بام و در
شهر مي خوابد به لالاي سكوت
اختران نجوا كنان بر بام شب
نرم نرمك باده مهتاب را
ماه مي ريزد درون جام شب
نيمه شب ابري به پهناي سپهر
مي رسد از راه و مي تازد به ماه
جغد مي خندد به روي كاج پير
شاعري مي ماند و شامي سياه
 دردل تاريك اين شب هاي سرد
اي اميد نا اميدي هاي من
برق چشمان تو همچون آفتاب
مي درخشد بر رخ فرداي من

فریدون مشیری

ایرانی باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 9:57  توسط میترا | 

 درون آينه ها درپي چه مي گردي ؟
 بيا ز سنگ بپرسيم
 كه از حكايت فرجام ما چه مي داند
بيا ز سنگ بپرسيم
زانكه غير از سنگ
كسي حكايت فرجام را نمي داند
هميشه از همه نزديك تر به ما سنگ است
 نگاه كن
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
 چه سنگباراني ! گيرم گريختي همه عمر
كجا پناه بري ؟
خانه خدا سنگ است
به قصه هاي غريبانه ام ببخشاييد
 كه من كه سنگ صبورم
 نه سنگم و نه صبور
دلي كه مي شود از غصه تنگ مي تركد
چه جاي دل كه درين خانه سنگ مي تركد
در آن مقام كه خون از گلوي ناي چكد
عجب نباشد اگر بغض چنگ مي تركد
 چنان درنگ به ما چيره شد كه سنگ شديم
دلم ازين همه سنگ و درنگ مي تركد
بيا ز سنگ بپرسيم
كه از حكايت فرجام ما چه مي داند
از آن كه عاقبت كار جام با سنگ است
بيا ز سنگ بپرسيم
 نه بي گمان همه در زير سنگ مي پوسيم
 و نامي از ما بر روي سنگ مي ماند ؟
درون آينه ها در پي چه مي گردي ؟

فریدون مشیری

ایرانی باشید

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 13:24  توسط میترا | 

من فكر مي كنم

هرگز نبوده  قلب من

اين گونه

گرم و سرخ:

 

احساس مي كنم

در بدترين دقايق اين شام مرگزاي

چندين هزار چشمه خورشيد

در دلم

مي جوشد از يقين؛

احساس مي كنم

در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس

چندين هزار جنگل شاداب

ناگهان

مي رويد از زمين.

 

آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز

در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو!

من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛

از بركه هاي آينه راهي به من بجو!

 

من فكر مي كنم

هرگز نبوده

دست من

اين سان بزرگ و شاد:

احساس مي كنم

در چشم من

به آبشر اشك سرخگون

خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس؛

 

احساس مي كنم

در هر رگم

به تپش قلب من

كنون

بيدار باش قافله ئي مي زند جرس.

***

آمد شبي برهنه ام از در

چو روح آب

در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه

گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.

 

من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:

«آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! »

ایرانی باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 11:49  توسط میترا | 

راستش وقتی این شعر از استاد فریدون مشیری را خوندم دیدم خیلی با حال هوای این روزها همخوانی داره. محرم اومد و دوباره شبهای بلند مساجد و تکیه ها من را هم فراموش نکنید و این هم شعر استاد:

طوفان سهمناك به يغما گشود دست

مي كند و مي ربود و مي افكند و مي شكست

لختي تگرگ مرگ فرو ريخت، سپس

طوفان فرو نشست

 

بادي چنين مهيب نزيبد بهار را

كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را

در شعله هاي خشم بسوزاند اين چنين

گل را و خار را

 

اكنون جمال باغ بسي محنت آور است

غمگين تر از غروب غم انگيز آذر است

بر چشم هر چه مي نگرم در عزاي باغ

از اشك غم تر است

 

آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند

در موج سيل تا به گريبان نشسته اند

لب هاي باز كرده به لبخند شوق را

در خاك بسته اند

 

آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن

لادن شكسته، ياس به گل خفته در چمن

گل ها، شكوفه ها بر خاك ريخته

چون آرزوي من

 

هر جا گلي به خاك فتد ياد مي كنم

از زندگانيم

ایرانی باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 17:1  توسط میترا | 

مهرورزان زمان های کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آن جا که تویی
بر نیاید دگر آواز ز من
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست
بپذیریم به جان
هر چه جز میل دل او بسپاریم به باد
آه باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تمنای دو عشق
در زمانی که چو کبک
خنده می زد شیرین تیشه میزد فرهاد
نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بی دردی شیرین فریاد
کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه دراویختن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین بی نهایت زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد

فریدون مشیری

ایرانی باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 9:32  توسط میترا | 
دوستان سلام

می خواستم در اینجا از دوست خوبم آقا مهدی که ایده این کار را به من داد تشکر کنم.

در حقیقت این وبلاگ را من به درخواست ایشون برای ادامه دادن به کار یه نفر دیگه که می خواست کارش را تعطیل کنه نوشتم.

اون کسی نبود جز شیدا (دختر بارانی) که به علت تهدید یک آدم نفهم می خواست وبلاگش را تعطیل کنه.

من وقتی این مطلب را شنیدم خیلی ناراحت شدم. ولی با خودم گفتم شاید شیدا خانم شرایطی داره که نمی تونه به کارش ادامه بده. پس تصمیم گرفتم من از ایده اون استفاده کنم و کارش را ادامه بدم.

ولی بعد فهمیدم که شیدا خانم عقل برگشته به سرش و می خواد دوباره ادامه بده.

من از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم ولی تصمیم گرفتم من هم ادامه بدم (البته با اجازه شیدا خانم) من لینک وبلاگش را گذاشتم. همه دوستان می تونن برای حمایت از این دوست خوبمون به وبلاگش سر بزنن. تا درس عبرتی باشه برای دیگران.

باز هم آرزوی همیشگی ما

ایرانی باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 17:36  توسط میترا | 
دوستان سلام

از این به بعد با این وبلاگ می خواهم درد دلها و تنهاییهایم را با شما تقسیم کنم

امیدوارم شما نیز با نظرات ارزشمند خودتون من را کمک کنید

به امید بهروزی همه شما

ایرانی باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 14:11  توسط میترا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به سراغ من اگر مي آييد / نرم و آهسته قدم برداريد / مبادا كه ترك بردارد / شيشه نازك تنهايي من...
آرام باش وگوش كن:
شاید تو هم صدای سکوت را بشنوی و بتوانی آن را درک کنی.
در این دنیا صدایی زیباتر و رساتر از سکوت نشنیدم و نخواهم شنید.
صدایی که هر کسی را یارای شنیدن آن نیست و تنها می توان آن را با گوش دل شنید و نه با گوش جان. پس گوش دل خود را باز کنیم تا صدای سکوت را بشنویم که همان صدای خداست و صدای خدا آهنگ عشق است.
به سراغ من اگر مي آييد / نرم و آهسته قدم برداريد / مبادا كه ترك بردارد / شيشه نازك تنهايي من...

پیوندهای روزانه
آقا نیا....زمین جای خطرناکیست...
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1386
دی 1386
مهر 1386
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
شعر
دلنوشته
نویسندگان
میترا
حورا
هاله
البرز
ریرا
پیوندها
بد دردیست جان دادن به مرداب (هاله گلم)
نغمه درد (حورای عزیز)
عاشقی ممنوع (البرز عزیز)
در برابر خدا (ريحانه گلم)
شیدایی (شیدای گلم)
فرشته های نگهبان من! مراقبم باشید!(ساغر مهربانم)
آفتاب
آخرین سپیده
حرف دل (عاشقانه و عارفانه)
صدای پای آب (سیاوش)
دربدرها
قاصدک (الهام جان)
همه چیز (فاطی جون)
سلطان عشق مادر (کلبه دوست)
زنبق آبی(لاله عزیز)
بهار زندگی (فرشته)
دست نوشته های شبانه کودک 10 ساله (سمولک کوچولو)
خانه متروک (سامان عزیز)
دنیا زیباست
مهربان
در کوچه باغهای بیابان (حمید)
گیتار تنهایی (داوود)
ریرای عزیز
رهاتر از رها ... (هنگامه عزیز)
لولیان (آقا رحمت)
کوروش پدر ایران زمین
گل یخم (فاطمه عزیز)
مرگ را زیر باران باید جست
شکوفه های مرداب
آتیش بازی
پلاك7
 

Search Engine Optimization