|
از ديو و دد ملول بود و با چراغ گرد شهر ميگشت. در جست و جوي انسان بود. گفتند: نگرد كه ما گشتهايم و آنچه مي جويي يافت مينشود. گفت: مي گردم، زيرا گشتن از يافتن، زيباتر است و گفت: قحطي است، نه قحطي آب و نان كه قحطي انسان. برآشفتند و به كينه برخاستند و هزار تير ملامت روانهاش كردند؛ كه ما را مگر نميبيني كه منكر انساني. چشم باز كن تا انكارت از ميانه برخيزد. خنده زنان گفت: پيشتر كه چشمهايم بسته بود، هياهو ميشنيدم، گمانم اين بود كه صداي انسان است. چشم كه باز كردم اما همه چيز ديدم جز انسان. خنجر كشيدند و كمر به قتلش بستند و گفتند: حال كه ما نه انسانيم، تو بگو اين انسان كيست كه ما نميشناسيمش! گفت: آنكه دريا دريا مينوشد و هنوز تشنه ا ست. آنكه كوه را بر دوشش ميگذارند و خم بر ابرو نميآورد. آنكه نه او از غم كه غم از او ميگريزد. آنكه در رزمگاه دنيا جز با خود نميجنگد و از هر طرف كه ميرود جز او را نميبيند. آنكه با قلبي شرحه شرحه تا بهشت ميرقصد، آنكه خونش عشق است و قولش عشق. آنكه سرمايهاش حيرت است و ثروتش بينيازي. آنكه سرش را ميدهد، آزادگياش را اما نه، آنكه در زمين نميگنجد، در آسمان نيز. آنكه مرگش زندگي است. آنكه خدا را ... او هنوز ميگفت كه چراغش را شكستند و با هزار دشنه پهلويش را دريدند. فردا اما باز كسي خواهد آمد، كسي كه از ديو و دد ملول است و انسانش آرزوست. او هنوز ميگفت كه چراغش را شكستند و با هزار دشنه پهلويش را دريدند.فردا اما باز كسي خواهد آمد، كسي كه از ديو و دد ملول است و انسانش آرزوست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 22:11 توسط میترا |
|
|
دلش مسجدی میخواست. با گنبدی فیروزهای و منارهای نه خیلی بلند و پیرمردی که هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالای آن الله اکبر بگوید. دلش یک حوض کوچک لاجوردی میخواست. و شبستانی که گوشه گوشهاش مهر و تسبیح و چادر نماز است. دلش هوای محلهای قدیمی را کرده بود. با پیرزنهای ساده و مهربان که منتظر غروباند و بیتاب حی علی الصلوة. اما محلهشان مسجد نداشت… فرشتهها که خیال نازک و آرزوی قشنگش را میدیدند، به او گفتند: حالا که مسجدی نیست، خودت مسجدی بساز. او خندید و گفت: چه محال زیبایی، اما من که چیزی ندارم. نه زمینی دارم و نه توانی و نه ساختن بلدم. فرشتهها گفتند: این مسجد از جنسی دیگر است. مصالحش را تو فراهم کن، ما مسجدت را میسازیم. اما او تنها آهی کشید. و نمیدانست که هر بار که آهی میکشد، هر بار که دعایی میکند، هر بار که خدا را زمزمه میکند، هر بار که قطره اشکی از گوشه چشمش میچکد، آجری بر آجری گذاشته میشود. آجرِ همان مسجدی که او آرزویش را داشت. و چنین شد که آرام آرام با کلمه، با ذکر، با عشق و با دعا، با راز و نیاز، با تکههای دل و پارههای روح، مسجدی بنا شد. از نور و از شعور. مسجدی که منارهاش دعایی بود و هر کاشی آبیاش، قطره اشکی. او مسجدی ساخت سیال و باشکوه و ناپیدا، چونان عشق. و هر جا که میرفت، مسجدش با او بود. پس خانه مسجدی شد و گوچه مسجدی شد و شهر مسجدی. آدمها همه معمارند. معمار مسجد خویش، نقشه این بنا را خدا
کشیده است. مسجدت را بنا کن،پیش از آنکه آخرین اذان را بگویند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مهر 1386ساعت 15:9 توسط میترا |
|
|
من به خدا گفتم: امروز پیامبر از کنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اینجا بهشت است. خدا گفت: کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی...
من هنوز زنده ام... یعنی هستم... سلام دوستان خوبم... نمی دونید دل میترا چقدر براتون تنگ شده بود.... یه تصادف شدید چند ماهی من را راهی بیمارستان کرده بود... ولی خوب گذشت... امیدوارم خدا برای هیچ کدوم شما بد نیاره...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 20:28 توسط میترا |
|
|
سلام گلهای همیشه بهار سال نو مبارک امروز به امید خدا می خوام توی بلاگفا سال جدید را شروع کنم. نمی دونم چند تا از شما اولین پست سال گذشته را یادتون هست!! تسلیت را می گم!! هر کی یادش هست که خوب، ولی اونایی که یادشون نیست می تونن برن توی آرشیو و نگاه کنن! امسال سال خیلی خوبی داشتیم... البته اتفاقهای تلخ هم داشتیم... از رفتن عزیزم تا رفتن غزاله ... ولی از همه مهم تر دوستایی داشتم و دارم و خواهم داشت که به یک دنیا می ارزن... هاله گلم... حورای عزیزم و... خیلی خوشحالم... امیدوارم سال خوبی برای همتون باشه، پربار و شاد تا بعد خداوندگار یارتون باشه |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم فروردین 1386ساعت 18:24 توسط میترا |
|
|
سلام به همه مهربانان تولده... دو تا تولد... البته یکیش یه کم دیر شد... اول تولد سکوت دوم تولد حورا... حورا جان صد ساله بشي یه چیز دیگه... آدمها تا چيزي را دارن قدرش را نمي دونن... ولي وقتي از دست دادنش تازه مي فهمن چي داشتن... من نزديك بود بفهمم مادر دارم... به خير گذشت و نفهميدم... همين |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 17:16 توسط میترا |
|
|
سلام ميخوام يه خاطره تعريف كنم. اين ماجرا بر مي گرده به تقريبا يك سال پيش وقتي ميترا تازه ميخواست سكوت كنه... خيلي تازه كار بود يعني... نه بهتره بگم كه هيچي از وبلاگ و وبلاگ نويسي بلد نبود... به هر حال خواست شروع كنه... و كرد... خيلي ها كمكش كردند تا سكوتش پا بگيره... اگه بخوام اسم ببرم خودش كلي ميشه چند تا صفحه اسم... ولي خوب اصليهاش را ميگم... و... ولي يكي اين ميون خيلي از همه بيشتر ميترا را تحت تأثير خودش قرار داد و اون كسي نبود جز خيلي وقتها حس ميكردم يه جورايي بهش حسوديم ميشه... خيلي سعي كردم تا مثل اون بشم ولي نشد... ولي تونستم باهاش دوست بشم... تو اين ميون چند تايي دست ميترا را گرفتن كه يه وقت نيفته... ممنونم از همشون... و اما اصل خاطره... بيست و پنجمين روز از دومين ماه سال هشتاد و پنج بود كه اون خاطره تلخ اتفاق افتاد... عزيزم پر كشيد رفت... خيلي ها اومدن كمكم... چندتايي از بچهها حتي اومدن مراسم و سر خاك عزيزم... خيليها هم برام ايميل زدن... نظر دادن توي سكوت... ولي من اون ميتراي هميشگي نشدم... خيلي سخت بود... تحملش برام غيرممكن بود... خيلي از شما اون روزها را يادتونه... ميترا دل مرده شده بود... نا اميد... بگذريم... خاطراتش هم آدم را آزار مي ده... همه اين حرفها را گفتم كه اين حرف را بگم...
هاله گلم، عزيزم، مهربونم، دوست خوبم... خيلي فكر كردم كه چطور ميتونم مرهم باشم و مثل خيلي هاي ديگه زخم نشم روي زخمت... به خدا اگه مقدور بود خيلي از دوستات مياومدن كمكت... غزاله نه تنها خواهر كوچولوي تو كه خواهر همه ماست... اين را بدون اگه غزاله رفت... ما هنوز هستيم... اگه قابل بدوني ما هم خواهرهاي تو ميشيم...
قربانت ميترا و حورا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 15:4 توسط میترا |
|
|
دوستان گلم محرم آمد و دل همه گرفته است... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 14:36 توسط میترا |
|
|
سلام
با اين كه چند هفته از بازگشتم گذشته، هنوز حال و هوا حرم دارم... جاي همتون خالي... به ياد همه بودم... وقت و حال تعريف ندارم. بعدا تعريف مي كنم... باز هم جاي همه خالي... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 12:41 توسط میترا |
|
|
دیگه رفتیم...
یعنی خیلی وقت که می خوایم بریم... دیگه خسته شدم... دیگه باید می رفتم... نه نه نه خوشحال نشید بر می گردم... باید برم... جایی که خیلی وقته می خوام برم... دلم خیلی هواش را کرده... خیلی ازش خاطره دارم... جایی که می خوام برم جایی که تا نطلبه نمی شه رفت... تا اجازه نده نمی تونی بری پیشش... جایی که می خوام برم مطب یک دکتره. دکتری که توی دنیا تا نداره... هر کی رفته پیشش ناامید برنگشته... می دونی خوبیش اینه که تو همه رشته ای هم تخصص داره... قلب، مغز و اعصاب، سرطان های مختلف، زنان و نازایی، حتی نابینا را هم می تونه درمان کنه... تازه از همه مهمتر نباید ماه ها قبلش وقت ملاقات بگیری... تازه از این مهمتر اصلا هم نیاز نیست حتما بیمه باشی تا زیر بار ویزیت گرونش خم نشی... یه چیز دیگه هم هست، توی یک لحظه می تونه همه مریضهاش را ویزیت کنه... دارم می رم توی جشن تولد این دکتر خوب و مهربون شرکت کنم. به یاد همتون هستم... یادم باشید السلام علیک یا علی بن موسی الرضا |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آذر 1385ساعت 9:9 توسط میترا |
|
|
دل از سنگ باید که از درد عشق
پ.ن: آنقدر دل میترا گرفته که هنوز این چنین گرفتگی دل را به خاطر نیاورد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 14:42 توسط میترا |
|
|
سلام به گرمی آش رشته دست پخت مادربزرگ
تا حالا شده شب دندون درد بگیری بعد تا صبح خوابت نبره!! یادت هست چند وقت پیش از ترس زلزله تا صبح توی خیابون خوابیدیم!! یادتون هست زمان جنگ از ترس تو چه جاهای نمور و ترسناکی قایم می شدیم!! پس حالا یادمون باشه که: نعمتان مفقودتان الصحة و الامان دو نعمت مخفی هستند سلامتی و امنیت. این کلام زیبا را به قول آقای جمشیدی (مجری تا سپیده برنامه سحر) امام عاشق حضرت صادق(ع) فرموده. حال می کنید مغز کلام را!! راستی توی هوای نیمه ابری و بارونی اصفهان کنار میدان نقش جهان جای همتون خالی. بهروز باشید و ماندگار و شاکر نعمت های مفقود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 15:11 توسط میترا |
|
|
سلام دوستان خوبم چند وقتی رفتم سفر... دسترسی به نت برام مشکل شده و الان دارم از یک کافی نت در اصفهان براتون می نویسم. فعلا این شعر را داشته باشید تا بعد از ماه رمضان... شرمنده همه هستم. بهروز باشید و ماندگار
بیقرار توام و در دل تنگم گلههاست آه! بیتاب شدن عادت کم حوصلههاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصلههاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟ «بال» وقتی قفس پر زدن چلچلههاست بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزلههاست باز میپرسمت از مسئله دوری و عشق و سکوت تو جواب همهی مسئلههاست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 11:19 توسط میترا |
|
|
سلام به همه
شرمنده که این قدر کم کار شدم. راستش سرم این قدر شلوغ شده که خدا می دونه. البته علت اون را بعضی از دوستان می دونن. ولی برای اون عده که نمی دونم خودم سر فرصت خواهم گفت امروز یک شنبه بعد از مدتها اومدم پشت کامپیوترم و شروع کردم به نوشتن. البته خیلی سخت بود. به قول بعضی نویسنده ها، قلمم خشک شده. توی این چند روز شهر ما خیلی شلوغ بود. آخه قم روزهای نیمه شعبان مملو از جمعیت می شه. اونم به خاطر مسجد جمکران. راستش جای شما خالی، دلی از عزا در آوردیم. انواع شیرینی، شربت، میوه و هزاران جور تنقلات دیگه. همه چی بود غیر از اون چیزی که باید باشه. همه چیز بود غیر از اون چیزی که همه چیز به خاطر اون بود. همه چیز بود غیر از اونی که همه برای اون جمع شده بودند. خیلی دلم گرفت. جشن تولدی که صاحب جشن توی اون نباشه خیلی غمگین برگزار می شه. حتی اگه همه بخندند و شاد باشند، توی دلشون یه غم بزرگ جا خوش کرده. این چیزها را قبل از رفتن به جمکران توی ذهنم تکرار می کردم. ولی وقتی رفتم اونجا دلم یه جور دیگه گرفت. وقتی دلم گرفت که صحنه هایی دیدم که بماند؛ یاد این شعر زیبا افتادم: چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی چه اشک ها که در گلو رسوب شد نیامدی خلیل آتشین سخن، تبر به دوش و بت شکن خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام دوباره صبح، ظهر عصر غروب شد نیامدی برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی بهروز باشی و ماندگار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 9:59 توسط میترا |
|
|
شده بعضی وقت ها بخوای همه چیز را بشکنی؟ شده بعضی وقت ها از دست همه خسته بشی و بخوای از دستشون فرار کنی؟ تا حالا شده از زندگی ببُری بخوای خلاص شی از دستش؟!! بعضی وقت ها آدم ها این طوری می شن. ولی بعد یکی توی خودت بهت می گه آهای دختر خود دار باش. پ .ن۱: از یک نواختی دنیا خسته شدم. می خوام انقلابی به پا کنم. پ .ن۲: اهل انقلاب اعلام آمادگی کنند!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 9:48 توسط میترا |
|
|
سلام دوستان گلم
خیلی وقت بود جای شعرهای استاد مشیری توی سکوتمون خالی بود.
این هم از سکوت استاد مشیری
![]() من سكوت خويش را گم كرده ام
لاجرم در اين هياهو گم شدم من كه خود افسانه مي پرداختم عاقبت افسانه مردم شدم اي سكوت اي مادر فريادها ساز جانم از تو پر آوازه بود تا در آغوش تو در راهي داشتم چون شراب كهنه شعرم تازه بود در پناهت برگ و بار من شكفت تو مرا بردي به شهر يادها من نديدم خوش تر از جادوي تو اي سكوت اي مادر فرياد ها گم شدم در اين هياهو گم شدم تو كجايي تا بگيري داد من گر سكوت خويش را مي داشتم زندگي پر بود از فرياد من |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 17:35 توسط میترا |
|
فکر کنم بدون شرح!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:44 توسط میترا |
|
آینه وقتی شکست هر قطعه از اون هم کار یک آینه را انجام می ده. ما وقتی می شکنیم چی؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 9:37 توسط میترا |
|
|
از بهشت که بیرون آمد، داراییاش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود. فرشتهها گفتند: تو بیبهشت میمیری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خود ظلم کردهام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین میخواهد، پس زمین از بهشت بهتر است. خدا گفت: برو و بدان جادهای که تو را دوباره به بهشت میرساند از زمین میگذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو بازخواهی گشت و گرنه... و فرشتهها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمیتوانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. میترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت. انسان دستهایش را گشود و خدا به او «اختیار» داد. خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش بِه گزیدن توست. عقل و دل و هزاران پیامبر با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز انسان بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 15:11 توسط میترا |
|
|
قطاری که به مقصد خدا میرفت، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست. کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق توأمان بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟ قرنها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار میایستاد کسی کم میشد. قطار میگذشت و سبک میشد. زیرا سبکی قانون خداست. قطاری که به مقصد خدا میرفت، به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت اینجا بهشت است. مسافران بهشتی پیاده شوند. اما اینجا ایستگاه آخرین نیست. مسافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند. اما اندکی، باز هم ماندند. آنگاه خدا روبه مسافرانش کرد و گفت: درود بر شما، راز من همین بود. آن که مرا میخواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد. و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید، دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری.
پ.ن: برگرفته از کتاب پیامبری از کنار خانه ما رد شد (عرفان نظرآهاری)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 9:40 توسط میترا |
|
|
سلام
چند روز پیش اخبار تلویزیون ایران تصاویر مربوط به دختر بچه فلسطینی را نشان داد که تمام اعضای خانواده اش توسط صهیونیست ها کشته شده بودند. حال این دختر چنان تأسف بار بود که تا همین الان تصویرش جلوی چشممه. بعدها فهمیدم اسمش هدی است. نمی دونم توی این دنیای به این بزرگی چند تا هدی شبیه هدای فلسطینی داریم. چند تا هدای دیگه می خواهیم بسازیم. فکر نکنید من می خوام دم از سیاست بزنم. من کاری ندارم که اسرائیل حق داره کشور فلسطین را اشغال کنه یا نه. من کاری ندارم که آیا این کارش درسته یا نه. حرف من اینه که توی کدامین قاموس و فرهنگی نوشته شده که این جور کارها یعنی حقوق بشر!!! بعد از دیدن این تصاویر توی اینترنت خیلی دنبال اون گشتم ولی نمی دونم چرا هر چی گشتم کم تر یافتم. اکثر سایت ها چه ایرانی و چه خارج از ایران چه موافق اسرائیل چه مخالف اون یا چیزی ننوشته بودند یا اگر هم نوشته بودند، خیلی مختصر. نمی دونم چند نفر از شما دوستان این تصاویر را دید، ولی هر کی دیده می خوام بدونم الان چه فکری می کنه؟ به نظر شما وقتش نرسیده که به این وضع خاتمه بدیم؟ آخه جنایت تا کی؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 17:0 توسط میترا |
|
|
خیلی ها می گن چرا دیگه نمی نویسی. دوباره شروع کن. ولی الان...
شايد بشه گفت يه حالت دگر گونی...شايدم يه یاس .. و شايد ....... نمی دونم هر چی هست اصلا حوصله ندارم...نه نوشتن نه حرف زدن با اينکه يه عالمه حرف نگفته دارم... تنهايی و غربت ديگه خيلی داره اذيتم می کنه... نه دوستی دارم که باهاش حرف بزنم نه هم صحبتی.... ولی به يه نتيجه ای تو زندگی رسيدم هميشه تلخ ترين لحظه ها رو تو زندگيت همون کسی می سازه که يه وقتی قشنگ ترين لحظه ها رو ساخته بود پ.ن:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 14:0 توسط میترا |
|
|
دوستان عزیز و با محبت خودم سلام اول از همه باید از همه کسانی که لطف داشتن و برای من پیام تسلیت نوشته بودن تشکر کنم. راستش اول نمی دونستم چطوری تشکر کنم. ولی دوست خوبم زهره که توی این چند وقت همه زحمتهای من گردن اون بود یه پیشنهاد داد و گفت که اسم و آدرس وبلاگ همشون را توی این پست بنویس. برای همین اسم همشون را با لینک وبلاگشون فقط برای این که بدونن من هم به یاد اونها هستم می نویسم. چون می دونم که هر کاری هم بکنم نمی تونم محبتشون را جبران کنم. Top of Form
Bottom of Form |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم خرداد 1385ساعت 11:23 توسط میترا |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
سلام دوستان گلم راستش اینقدر دلم گرفته که نمی دونم چی بنویسم. راستش امروز روز خیلی بدی برای منه. چون عزیزم را از دست دادم. مادربزرگ من بعد از دو هفته که توی کما بود دیشب عمرش را داد به شما. منم برای همین یک هفته نیستم و نمی تونم به شما سر بزنم. از همه شما خواهش می کنم برای شادی روحش دعا کنید و اگه تونستید براش فاتحه بخونید. ممنون از لطف همتون امیدوارم هیچ کدومتون غم نبینید تا هفته دیگه بدرود
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10:38 توسط میترا |
|
قفسي بايد ساخت
هرچه در دنيا گنجشك و قناري هست با پرستوها و كبوترها همه را بايد يكجا به قفس انداخت روزگاري است كه پرواز كبوترها در فضا ممنوع است كه چرا به حريم جت ها خصمانه تجاوز شده است روزگاري است كه خوبي خفته است و بدي بيدار است و هياهوي قناري ها خواب جت ها را آشفته است غزل حافظ را مي خواندم مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو تا به آنجا كه وصيت مي كرد گر روي پاك و مجرد چو مسيحا به فلك از فروغ تو به خورشيد رسد صد پرتو دلم از نام مسيحا لرزيد از پس پرده اشك من مسيحا را بالاي صليبش ديدم با سرخم شده بر سينه كه باز به نكو كاري پاكي خوبي عشق مي ورزيد و پسر هايش را كه چه سان پاك و مجرد به فلك تاخته اند و چه آتش ها هر گوشه به پا ساخته اند و برادرها را خانه برانداخته اند دود در مزرعه سبز فلك جاري است تيغه نقره داس مه نو زنگاري است و آنچه هنگام درو حاصل ماست لعنت و نفرت و بيزاري است روزگاري است كه خوبي خفته است و بدي بيدار است و غزل هاي قناري ها خواب جت ها را آشفته است غزل حافظ را مي بندم از پس پرده اشك خيره در مزرعه خشك فلك مي نگرم مي بينم در دل شعله و دود مي شود خوشه پروين خاموش پيش خود مي گويم عهد خودرايي و خود كامي است عصر خون آشامي است كه درخشنده تر از خوشه پروين سپهر خوشه اشك يتيمان ويتنامي است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:53 توسط میترا |
|
|
دیشب وقتی اخبار نامه ای که رئیس جمهورمون برای رئیس جمهور آمریکا نوشته بود را می خوند، خیلی سؤالاتی که شاید توی ذهن خیلی از ماها بود را از آقای بوش پرسیده بود؟ آقای بوش واقعاً چرا؟ چرا با اسم دموکراسی و حقوق بشر، دموکراسی و حقوق بشر را نقض می کنید؟ نمی دونم این نامه تأثیری توی رفتار رئیس جمهور آمریکا داره یا نه؟ نمی دونم مردم جهان چقدر از حرف های دکتر محبوب ما را می فهمند؟ نمی دونم حرف هایی را که دکتر محبوب ما زد با کدوم عقل منطق ناجوره که بعضی ها اون را قبول نمی کنن؟ راستش من اصلاً اهل سیاست نیستم ولی آدم باید حرف حق را بگه. آقای بوش واقعاً چرا؟؟؟ امیدوارم روزی برسه که همه مردم جهان بتونند توی یک حکومت واحد جهانی با هم با صلح و صفا زندگی کنند. این میسر نیست مگر با حضور منجی. این منجی هر کسی هست، اگر مهدی ما شیعیان باشه، اگر سوشیانت زرتشتیان باشه، اگر مسیح مسیحیان باشه و اگر هر اسم دیگه ای داشته باشه... فقط همین را می دونم که همه مردم جهان با هر دین و آیینی منتظر منجی خودشون هستند. به امید حضور منجی بهروز باشید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 10:22 توسط میترا |
|
|
اي كه مي پرسي نشان عشق چيست عشق چيزي جز ظهور مهر نيست عشق يعني مهر بي چون و چرا عشق يعني كوشش بي ادعا عشق يعني مهر بي اما اگر عشق يعني رفتن با پاي سر عشق يعني دل تپيدن بهر دوست عشق يعني جان من قربان اوست عشق يعني خواندن از چشمان او حرفهاي دل بدون گفتگو عشق يعني عاشق بي زحمتي عشق يعني بوسه بي شهوتي عشق ، يار مهربان زندگي بادبان و نردبان زندگي عشق يعني دشت گلكاري شده در كويري چشمه اي جاري شده يك شقايق در ميان دشت خار باور امكان با يك گل بهار در خزاني برگريز و زرد و سخت عشق تاب آخرين برگ درخت عشق يعني روح را آراستن بي شمار افتادن و برخاستن عشق يعني زشتي زيبا شده عشق يعني گنگي گويا شده عشق يعني مهرباني در عمل خلق كيفيت به زنبور عسل عشق يعني گل به جاي خار باش پل به جاي اينهمه ديوار باش عشق يعني يك نگاه آشنا ديدن افتادگان در زير پا عشق يعني تنگ بي ماهي شده عشق يعني ماهي راهي شده عشق يعني آهويي آرام و رام عشق صيادي بدون تير و دام عشق يعني برگ روي ساقه ها عشق يعني گل به روي شاخه ها عشق يعني از بديها اجتناب بردن پروانه از لاي كتاب
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 17:32 توسط میترا |
|
|
راستش من یه پست نوشته بودم که پرید فعلا عکسش را می ذارم تا دوباره مطلبش را برگردونم
پانوشت: حالا مطلبی را که پریده بود دوباره نوشتم عجب صبری خدا دارد! چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم، ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛ ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد، زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش، «شعر از معین کرمانشاهی»
این شعر هم از دوست خوبم آقا جلال از وبلاگ مهربان که توی بخش نظرات نوشته شده بود.
دیشب که می نوشتم تکلیف نان خود را |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 18:7 توسط میترا |
|
|
پست آخرم پرید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:45 توسط میترا |
|
|
سلام دوستان گلم
واقعا چرا ما از مرگ می ترسیم؟ فکر کنم این شعر استاد مشیری بی رابطه با موضوع ما نباشه.
چرا از مرگ مي ترسيد بیاییم از امروز هر روز به مرگ خودمون فکر کنیم تا بتونیم آینده مون را طوری بسازیم که وقتی مردیم حسرت نخوریم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:5 توسط میترا |
|
|
سلام دوستان گلم
چند وقتی بود که از شعرهای استاد محبوب خودم
اين درخت بارور كه سال هاست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 11:23 توسط میترا |
|
|
سلام دوستان گلم از این که چند وقتی نبودم و شما نفس راحتی کشیدید معذرت می خوام من توی این تعطیلات جای شما خالی رفته بودم به یک روستا که هنوز توی سالهای ۱۳۴۰ به سر می برد. واقعا که چه حالی داشت. آب خنک و گوارا و شیرین. هوای پاک و سالم. چه چه پرنده ها لا به لای شاخه ها. وای چقدر زیبا بود. توی این دو هفته کلی جوون شدم و به این فکر افتادم اگه این زندگی کردن باشه پس ما داریم توی شهرها جون می کنیم و زندگی نمی کنیم. با این که اونجا برق و گاز و تلفن و... نداشت ولی یه چیزهایی داشت که توی هیچ کدوم از شهرها ما پیدا نمی شه و اون صفا و صمیمت و سادگی و... وقتی صبحها پا می شی و بوی نون تازه محلی می خوره به مشامت وقتی صبحونه پنیر و کره و مربای محلی بخوری و... امیدوارم که تعطیلات به همه شما خوش گذشته باشه. منتظر من باشید که امسال یه جور دیگه اومدم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 9:26 توسط میترا |
|
|
سلام دوستان شاید هر کی عنوان این پست را بخونه بگه چی شده کی مرده. من توی این چند روز به خیلی از وبلاگهای دوستان سر زدم و توی بعضی ها هم نظر دادم. همه در مورد بهار نوشته بودند و سال جدید و سال نو. همه از امید به سال آینده نوشته بود. ولی خوب یه عده ای هم درباره سال گذشته مطالبی نوشته بودند. من به همه شما سال گذشته را تسلیت می گم. آخه وقتی بر می گردم و سال گذشته را نگاه می کنم می بینم ۳۶۵ روز را پشت سر گذاشتیم. هر روز ۲۴ ساعت. هر ساعت ۶۰ دقیقه و هر دقیقه ۶۰ ثانیه. خوب حالا حساب کنید پرتغال فروش را. با یک حساب سرانگشتی با ماشین حساب می شه حساب کرد که ما ۳۱۵۳۶۰۰۰ ثانیه از عمرمون را از دست دادیم. حالا چی به دست آوردیم؟ پس به من حق بدید که به هممون تسلیت بگم. به نظر شما چند تا از ما ممکنه سال بعد که تموم شد سال گذشته را به هم تبریک بگیم؟؟ و شعار این دفعه ما: فکور باشیم تا سال آینده بدرود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 10:8 توسط میترا |
|
|
دوستان گلم سلام از همین الان بوی بهار توی همه خونه ها پیچیده. وای چه بوی خوشی. چه دل انگیز یا به قول بعضی ها چه عشقولانه!!! این شعر استاد مشیری تقدیم به همه دوستان بهاری خودم. باز كن پنجره ها را كه نسيم شعار این دفعه ما اینه: همیشه بهاری باشید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 11:23 توسط میترا |
|
|
سلام دوستان ممنون از نظرات همه شما. دوستان خوبی که هیچ وقت میترا را تنها نمی گذارند. راستش این پست را در ادامه پست قبلی نوشتم. خیلی از دوستان تیکه هایی از شعر استاد مشیری را نوشته بودند. من هم سعی کردم نسخه کامل شعر را پیدا کنم و بنویسم. امیدوارم استفاده کنید.
از همان روزی که دست حضرت قابيل ازهمان روزی که يوسف را برادرها به چاه انداختند بعد دنيا, هی پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت روزگار مرگ انسانيت است صحبت از پژمردن یک برگ نیست صحبت از پژمردن یک برگ نیست در کویری سوت و کور
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 9:26 توسط میترا |
|
|
دوستان خوبم سلام راستش از پست قبلی نتایج خوبی گرفتم. یعنی اون چیزهایی که شما گفتید خیلی به دردم خورد. تصمیم گرفتم یه دونه دیگه از این پست ها بنویسم. البته این یکی خیلی دلخراش تره. چرا انسان که بهترین مخلوق خداست باید به این جا برسه؟؟ وقتی که حیواناتی که دشمنان خونی هستند با هم دوست هستند و مسالمت آمیز زندگی می کنند؟ امیدوارم جواب های شما باز هم راهگشای ذهن خسته من بشه.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 15:47 توسط میترا |
|
|
راستش وقتی این دو عکس را نگاه می کنم نمی دونم چی بگم. فقط این شعر را می تونم برای خودم زمزمه کنم که شاید یه ذره خودم را آروم کنم. اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم که این چون است و آن چون یکی را داده ای صد ناز و نعمت یکی را نان جو آغشته در خون به نظر شما واقعاْ چرا؟؟؟؟؟؟ چرا باید توی این زمین به این بزرگی و با این همه امکانات این همه تفاوت وجود داشته باشه؟؟؟ چرا باید بعضی ها از خوردن زیاد بترکند و بعضی دیگه از گرسنگی بمیرند؟؟ چرا بعضی ها باید این قدر پول داشته باشند که ندونند با اونا چی کار کنند و بعضی...؟؟؟ چرا و هزاران چرای دیگه......... راستش می خوام از این به بعد شعارم را عوض کنم این هم به درخواست یکی از دوستای خوب و مهربون خودمونه. من همیشه می گفتم ایرانی باشید. ولی از این به بعد خواهم گفت:...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1384ساعت 11:49 توسط میترا |
|
|
ستاره گم شد و خورشيد سر زد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 12:44 توسط میترا |
|
|
با درود و سلام خدمت دوستان عزیز. امیدوارم که حال همه خوب باشه. راستش چند وقت پیش داشتم توی خیابون قدم می زدم که چشمم به صحنه جالب و غم انگیزی افتاد. کنار خیابون مردی میانسال نشسته بود و داشت گدایی می کرد. اول حالم ازش به هم خورد که چرا مردی با این سن و سال باید گدایی کند. ولی وقتی جلو رفتم دیدم بنده خدا دو تا دستش را از دست داده. خیلی دلم براش سوخت. یاد این شعر استاد مشیری افتادم بد ندیدم اون را براتون بنویسم. امیدوارم همتون همیشه دستای خودتون را برای خودتون داشته باشید از دل و ديده، گرامي تر هم زين همه گوهرِ پيدا و نهان در تن و جان، **** بيستون را ياد آر،
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 18:9 توسط میترا |
|
|
راستش بعضی از دوستان عزیز من تو نظراتشون نوشته بودند که چرا حرفهای خودت را نمی نویسی. تا بیشتر با عقایدت آشنا بشیم (قابل توجه سمولک کوچولو). راستش یکی از اهدافی که من توی این مدت دنبال می کردم آشنایی با روحیات کسانی بود که به وبلاگ من سر می زنند. می خواستم ببینم با چه جور افرادی طرف هستم. ولی بعدش دیدم واقعا کار خیلی سختیه کسی بخواد با این همه تفکرات متفاوت و جور وا جور کاری کنه که همه راضی باشن. توی این مدت انواع و اقسام آدمها و جک و جونورهای مختلف ولی برای اون دسته از عزیزانی که می خواهند میترا را بشناسند باید بگم میترا دختری است ایرانی که دوست دارد ایرانی بماند و عاشق ایران و فرهنگ اصیل ایرانی است. همیشه دوستدار حق و دشمن ناحق. طرفدار راستی و بیزار از دروغ. عاشق شعر و ادب پارسی. (البته خیلی هاش خالی بندی بود). با این حال می خواستم با این نوشته از همه دوستام تشکر کنم که من را کمک کردن تا این نهال نوپا جون بگیره و بتونه به حیاتش ادامه بده. دوستان عزیز مثل شیدای عزیز مهدی دوست داشتنی هاله مهربان الناز گرامی سیاوش عزیز محمد گل سمولک کوچولو پارسا عزیز الهام عزیز و.... راستش بخوام همه را نام ببرم خیلی طولانی می شه. باز هم منتظر نظرات شما هستم. همیشه ایرانی باشید و سرفراز. آرزومند آرزوهای همگی ایرانیان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 9:43 توسط میترا |
|
|
لب دريا، نسيم و آب و آهنگ، شكسته ناله هاي موج بر سنگ. مگر دريا دلي داند كه ما را، چه توفان ها ست در اين سينه تنگ ! *** تب و تابي ست در موسيقي آب كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب فرازش، شوق هستي، شور پرواز، فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب ! *** سپردم سينه را بر سينه كوه غريق بهت جنگل هاي انبوه غروب بيشه زارانم در افكند به جنگل هاي بي پايان اندوه ! *** لب دريا، گل خورشيد پرپر ! به هر موجي، پري خونين شناور ! به كام خويش پيچاندند و بردند، مرا گرداب هاي سرد باور ! *** بخوان، اي مرغ مست بيشه دور، كه ريزد از صدايت شادي و نور، قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه هزاران نغمه دارم چون تو پر شور ! *** لب دريا، غريو موج و كولاك، فرو پيچده شب در باد نمناك، نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛ نگاه ماهي افتاده بر خاك ! *** پريشان است امشب خاطر آب، چه راهي مي زند آن روح بي تاب ! « سبكباران ساحل ها » چه دانند، «شب تاريك و بيم موج و گرداب » ! *** لب دريا، شب از هنگامه لبريز، خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ، در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛ چه بر مي آيد از واي شباويز ؟! *** چراغي دور، در ساحل شكفته من و دريا، دو همراز نخفته ! همه شب، گفت دريا قصه با ماه دريغا حرف من، حرف نگفته
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 11:6 توسط میترا |
|
|
دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 9:45 توسط میترا |
|
|
بر تن خورشيد مي پيچد به ناز
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 9:57 توسط میترا |
|
|
درون آينه ها درپي چه مي گردي ؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 13:24 توسط میترا |
|
|
من فكر مي كنم هرگز نبوده قلب من اين گونه گرم و سرخ:
احساس مي كنم در بدترين دقايق اين شام مرگزاي چندين هزار چشمه خورشيد در دلم مي جوشد از يقين؛ احساس مي كنم در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس چندين هزار جنگل شاداب ناگهان مي رويد از زمين.
آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو! من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛ از بركه هاي آينه راهي به من بجو!
من فكر مي كنم هرگز نبوده دست من اين سان بزرگ و شاد: احساس مي كنم در چشم من به آبشر اشك سرخگون خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس؛
احساس مي كنم در هر رگم به تپش قلب من كنون بيدار باش قافله ئي مي زند جرس. *** آمد شبي برهنه ام از در چو روح آب در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشيدم از آستان ياس: «آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! »
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 11:49 توسط میترا |
|
|
راستش وقتی این شعر از استاد فریدون مشیری را خوندم دیدم خیلی با حال هوای این روزها همخوانی داره. محرم اومد و دوباره شبهای بلند مساجد و تکیه ها من را هم فراموش نکنید و این هم شعر استاد: طوفان سهمناك به يغما گشود دست مي كند و مي ربود و مي افكند و مي شكست لختي تگرگ مرگ فرو ريخت، سپس طوفان فرو نشست
بادي چنين مهيب نزيبد بهار را كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را در شعله هاي خشم بسوزاند اين چنين گل را و خار را
اكنون جمال باغ بسي محنت آور است غمگين تر از غروب غم انگيز آذر است بر چشم هر چه مي نگرم در عزاي باغ از اشك غم تر است
آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند در موج سيل تا به گريبان نشسته اند لب هاي باز كرده به لبخند شوق را در خاك بسته اند
آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن لادن شكسته، ياس به گل خفته در چمن گل ها، شكوفه ها بر خاك ريخته چون آرزوي من
هر جا گلي به خاك فتد ياد مي كنم از زندگانيم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 17:1 توسط میترا |
|
|
مهرورزان زمان های کهن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 9:32 توسط میترا |
|
|
دوستان سلام
می خواستم در اینجا از دوست خوبم آقا مهدی که ایده این کار را به من داد تشکر کنم. در حقیقت این وبلاگ را من به درخواست ایشون برای ادامه دادن به کار یه نفر دیگه که می خواست کارش را تعطیل کنه نوشتم. اون کسی نبود جز شیدا (دختر بارانی) که به علت تهدید یک آدم نفهم می خواست وبلاگش را تعطیل کنه. من وقتی این مطلب را شنیدم خیلی ناراحت شدم. ولی با خودم گفتم شاید شیدا خانم شرایطی داره که نمی تونه به کارش ادامه بده. پس تصمیم گرفتم من از ایده اون استفاده کنم و کارش را ادامه بدم. ولی بعد فهمیدم که شیدا خانم عقل برگشته به سرش من از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم ولی تصمیم گرفتم من هم ادامه بدم (البته با اجازه شیدا خانم) من لینک وبلاگش را گذاشتم. همه دوستان می تونن برای حمایت از این دوست خوبمون به وبلاگش سر بزنن. تا درس عبرتی باشه برای دیگران باز هم آرزوی همیشگی ما ایرانی باشید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 17:36 توسط میترا |
|
|
دوستان سلام
از این به بعد با این وبلاگ می خواهم درد دلها و تنهاییهایم را با شما تقسیم کنم امیدوارم شما نیز با نظرات ارزشمند خودتون من را کمک کنید به امید بهروزی همه شما ایرانی باشید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 14:11 توسط میترا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به سراغ من اگر مي آييد / نرم و آهسته قدم برداريد / مبادا كه ترك بردارد / شيشه نازك تنهايي من...
آرام باش وگوش كن: شاید تو هم صدای سکوت را بشنوی و بتوانی آن را درک کنی. در این دنیا صدایی زیباتر و رساتر از سکوت نشنیدم و نخواهم شنید. صدایی که هر کسی را یارای شنیدن آن نیست و تنها می توان آن را با گوش دل شنید و نه با گوش جان. پس گوش دل خود را باز کنیم تا صدای سکوت را بشنویم که همان صدای خداست و صدای خدا آهنگ عشق است. به سراغ من اگر مي آييد / نرم و آهسته قدم برداريد / مبادا كه ترك بردارد / شيشه نازك تنهايي من... |
| پیوندهای روزانه |
|
آقا نیا....زمین جای خطرناکیست... آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر دلنوشته |
| نویسندگان |
|
میترا حورا هاله البرز ریرا |
|
|