|
پیله یک احساس
قدم اول نردبان بود. ترسی مخوف بالاتر پر از فاصله می دانستم زاییده یک لحظه هوس بوده ام پس تکرار خواهم شد. پنهان در گام سکون سکوت کردم بی آنکه ذره ای تکرار کنم. اندیشه ژرفم را در عمق رنگ سگ اصحاب کهف به سخره گرفتم, بی آنکه پی برم بر زرد بودنش مثل ما گنه کار شدم... لایق آتشی از جنس تنم. آمده بودم كه خوب باشم لیک ... تضادي بود با درجه يك خط راست گنه كار خواهم بود. --------------------------------- پ ن ۱ :لوح دلت رو عاری از هر تعصبی کن تا شاید حقیقت رو دریابی , رفیق
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 0:30 توسط البرز |
|
|
سلام به همه
شرمنده که این قدر کم کار شدم. راستش سرم این قدر شلوغ شده که خدا می دونه. البته علت اون را بعضی از دوستان می دونن. ولی برای اون عده که نمی دونم خودم سر فرصت خواهم گفت امروز یک شنبه بعد از مدتها اومدم پشت کامپیوترم و شروع کردم به نوشتن. البته خیلی سخت بود. به قول بعضی نویسنده ها، قلمم خشک شده. توی این چند روز شهر ما خیلی شلوغ بود. آخه قم روزهای نیمه شعبان مملو از جمعیت می شه. اونم به خاطر مسجد جمکران. راستش جای شما خالی، دلی از عزا در آوردیم. انواع شیرینی، شربت، میوه و هزاران جور تنقلات دیگه. همه چی بود غیر از اون چیزی که باید باشه. همه چیز بود غیر از اون چیزی که همه چیز به خاطر اون بود. همه چیز بود غیر از اونی که همه برای اون جمع شده بودند. خیلی دلم گرفت. جشن تولدی که صاحب جشن توی اون نباشه خیلی غمگین برگزار می شه. حتی اگه همه بخندند و شاد باشند، توی دلشون یه غم بزرگ جا خوش کرده. این چیزها را قبل از رفتن به جمکران توی ذهنم تکرار می کردم. ولی وقتی رفتم اونجا دلم یه جور دیگه گرفت. وقتی دلم گرفت که صحنه هایی دیدم که بماند؛ یاد این شعر زیبا افتادم: چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی چه اشک ها که در گلو رسوب شد نیامدی خلیل آتشین سخن، تبر به دوش و بت شکن خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام دوباره صبح، ظهر عصر غروب شد نیامدی برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی بهروز باشی و ماندگار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 9:59 توسط میترا |
|
|
بي چراغ سرخ تپنده ام ديگر مهماني به خود نمي بيند. تنها ديواره هاي كبودش از بيرون پيداست. زخم هاي لا علاجش از مسير عفونت سر بر مي آورند. نهر هاي روشن خروشانش خشكيده اند. صلاي رعب انگيز دوگانه اش به زمزمه اي مي ماند. فرتوت شده است اين توسن مغرور اينك بي سوار. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كاش قلبم از وجودش تهي مي شد!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم شهریور 1385ساعت 18:23 توسط ریرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به سراغ من اگر مي آييد / نرم و آهسته قدم برداريد / مبادا كه ترك بردارد / شيشه نازك تنهايي من...
آرام باش وگوش كن: شاید تو هم صدای سکوت را بشنوی و بتوانی آن را درک کنی. در این دنیا صدایی زیباتر و رساتر از سکوت نشنیدم و نخواهم شنید. صدایی که هر کسی را یارای شنیدن آن نیست و تنها می توان آن را با گوش دل شنید و نه با گوش جان. پس گوش دل خود را باز کنیم تا صدای سکوت را بشنویم که همان صدای خداست و صدای خدا آهنگ عشق است. به سراغ من اگر مي آييد / نرم و آهسته قدم برداريد / مبادا كه ترك بردارد / شيشه نازك تنهايي من... |
| پیوندهای روزانه |
|
آقا نیا....زمین جای خطرناکیست... آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر دلنوشته |
| نویسندگان |
|
میترا حورا هاله البرز ریرا |
|
|