|
صدای دفتر مشق
روز اول کلاس حس زنگ تفریح پر از پرواز نمره بیست دل پر از تنگی مادر چشم پر از مهر معلم الف ب ج دال بوی گچ قرمز و آبی روی تخته مشکی بابا آب داد مادر بوسه داس آن مرد در باران تصمیم کبری زنگ آخر دبستان دل پر از بغض کودکی در شب بارانی امروز یاد ایام به خیر یاد ایام به خیر ------------------------- راستش نمی دونم در اون حد هستم که بخوام با کسانی مثل میترا و هاله و حورا بنویسم یا نه آخه پیش نمی آد که یه نقطه سیاه بین چند تا خط ممتد سفید از عشق حرف بزنه. حالا اگه بهم فرصت بدین قول می دم که من هم سفید شم. فرصت بدین . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 21:14 توسط البرز |
|
فکر کنم بدون شرح!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:44 توسط میترا |
|
آینه وقتی شکست هر قطعه از اون هم کار یک آینه را انجام می ده. ما وقتی می شکنیم چی؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 9:37 توسط میترا |
|
|
.
پرنده ها به قلب آسمان عمیق آبی پر کشیدند و من ، روی این زمین بزرگ ، تنها ماندم اهمیتی ندارد ! آسمان را در دلم نقاشی می کنم خیلی آبی تر از آسمان پرنده ها ... و آنوقت به پرنده ها فخر می فروشم !
هاله
. |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 3:35 توسط هاله |
|
|
از بهشت که بیرون آمد، داراییاش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود. فرشتهها گفتند: تو بیبهشت میمیری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خود ظلم کردهام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین میخواهد، پس زمین از بهشت بهتر است. خدا گفت: برو و بدان جادهای که تو را دوباره به بهشت میرساند از زمین میگذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو بازخواهی گشت و گرنه... و فرشتهها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمیتوانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. میترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت. انسان دستهایش را گشود و خدا به او «اختیار» داد. خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش بِه گزیدن توست. عقل و دل و هزاران پیامبر با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز انسان بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 15:11 توسط میترا |
|
|
قطاری که به مقصد خدا میرفت، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست. کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق توأمان بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟ قرنها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار میایستاد کسی کم میشد. قطار میگذشت و سبک میشد. زیرا سبکی قانون خداست. قطاری که به مقصد خدا میرفت، به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت اینجا بهشت است. مسافران بهشتی پیاده شوند. اما اینجا ایستگاه آخرین نیست. مسافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند. اما اندکی، باز هم ماندند. آنگاه خدا روبه مسافرانش کرد و گفت: درود بر شما، راز من همین بود. آن که مرا میخواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد. و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید، دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری.
پ.ن: برگرفته از کتاب پیامبری از کنار خانه ما رد شد (عرفان نظرآهاری)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 9:40 توسط میترا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به سراغ من اگر مي آييد / نرم و آهسته قدم برداريد / مبادا كه ترك بردارد / شيشه نازك تنهايي من...
آرام باش وگوش كن: شاید تو هم صدای سکوت را بشنوی و بتوانی آن را درک کنی. در این دنیا صدایی زیباتر و رساتر از سکوت نشنیدم و نخواهم شنید. صدایی که هر کسی را یارای شنیدن آن نیست و تنها می توان آن را با گوش دل شنید و نه با گوش جان. پس گوش دل خود را باز کنیم تا صدای سکوت را بشنویم که همان صدای خداست و صدای خدا آهنگ عشق است. به سراغ من اگر مي آييد / نرم و آهسته قدم برداريد / مبادا كه ترك بردارد / شيشه نازك تنهايي من... |
| پیوندهای روزانه |
|
آقا نیا....زمین جای خطرناکیست... آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر دلنوشته |
| نویسندگان |
|
میترا حورا هاله البرز ریرا |
|
|