تبليغاتX

سکوت و تنها شنیدن

از ديو و دد ملول بود و با چراغ گرد شهر مي‌گشت. در جست و جوي انسان بود. گفتند: نگرد كه ما گشته‌ايم و آنچه مي جويي يافت مي‌نشود. گفت: مي گردم، زيرا گشتن از يافتن، زيباتر است و گفت: قحطي است، نه قحطي آب و نان كه قحطي انسان. برآشفتند و به كينه برخاستند و هزار تير ملامت روانه‌اش كردند؛ كه ما را مگر نمي‌بيني كه منكر انساني. چشم باز كن تا انكارت از ميانه برخيزد. خنده زنان گفت: پيشتر كه چشمهايم بسته بود، هياهو مي‌شنيدم، گمانم اين بود كه صداي انسان است. چشم كه باز كردم اما همه چيز ديدم جز انسان.

خنجر كشيدند و كمر به قتلش بستند و گفتند: حال كه ما نه انسانيم، تو بگو اين انسان كيست كه ما نمي‌شناسيمش! گفت: آنكه دريا دريا مي‌نوشد و هنوز تشنه ا ست. آنكه كوه را بر دوشش مي‌گذارند و خم بر ابرو نمي‌آورد. آنكه نه او از غم كه غم از او مي‌گريزد. آنكه در رزمگاه دنيا جز با خود نمي‌جنگد و از هر طرف كه مي‌رود جز او را نمي‌بيند. آنكه با قلبي شرحه شرحه تا بهشت مي‌رقصد، آنكه خونش عشق است و قولش عشق. آنكه سرمايه‌اش حيرت است و ثروتش بي‌نيازي. آنكه سرش را مي‌دهد، آزادگي‌اش را اما نه، آنكه در زمين نمي‌گنجد، در آسمان نيز. آنكه مرگش زندگي است. آنكه خدا را ...

او هنوز مي‌گفت كه چراغش را شكستند و با هزار دشنه پهلويش را دريدند.

فردا اما باز كسي خواهد آمد، كسي كه از ديو و دد ملول است و انسانش آرزوست.او هنوز مي‌گفت كه چراغش را شكستند و با هزار دشنه پهلويش را دريدند.

فردا اما باز كسي خواهد آمد، كسي كه از ديو و دد ملول است و انسانش آرزوست.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 22:11  توسط میترا | 
 

بودن

یا نبودن....

 

بحث در این نیست

وسوسه این است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 22:27  توسط ریرا | 

دلش مسجدی می‌خواست. با گنبدی فیروزه‌ای و مناره‌ای نه خیلی بلند و پیرمردی که هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالای آن الله اکبر بگوید.

دلش یک حوض کوچک لاجوردی می‌خواست. و شبستانی که گوشه گوشه‌اش مهر و تسبیح و چادر نماز است.

دلش هوای محله‌ای قدیمی را کرده بود. با پیرزنهای ساده و مهربان که منتظر غروب‌اند و بی‌تاب حی علی الصلوة.

اما محله‌شان مسجد نداشت…

فرشته‌ها که خیال نازک و آرزوی قشنگش را می‌دیدند، به او گفتند: حالا که مسجدی نیست، خودت مسجدی بساز.

او خندید و گفت: چه محال زیبایی، اما من که چیزی ندارم. نه زمینی دارم و نه توانی و نه ساختن بلدم. فرشته‌ها گفتند: این مسجد از جنسی دیگر است. مصالحش را تو فراهم کن، ما مسجدت را می‌سازیم. اما او تنها آهی کشید.

و نمی‌دانست که هر بار که آهی می‌کشد، هر بار که دعایی می‌کند، هر بار که خدا را زمزمه می‌کند، هر بار که قطره اشکی از گوشه چشمش می‌چکد، آجری بر آجری گذاشته می‌شود. آجرِ همان مسجدی که او آرزویش را داشت.

و چنین شد که آرام آرام با کلمه، با ذکر، با عشق و با دعا، با راز و نیاز، با تکه‌های دل و پاره‌های روح، مسجدی بنا شد. از نور و از شعور. مسجدی که مناره‌اش دعایی بود و هر کاشی آبی‌اش، قطره اشکی. او مسجدی ساخت سیال و باشکوه و ناپیدا، چونان عشق. و هر جا که می‌رفت، مسجدش با او بود. پس خانه مسجدی شد و گوچه مسجدی شد و شهر مسجدی.

آدم‌ها همه معمارند. معمار مسجد خویش، نقشه این بنا را خدا

 

کشیده است. مسجدت را بنا کن،پیش از آن‌که آخرین اذان را بگویند.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 15:9  توسط میترا | 
 من به خدا گفتم: امروز پیامبر از کنار خانه ما رد شد.

امروز انگار اینجا بهشت است.

خدا گفت: کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی...

 

من هنوز زنده ام...

یعنی هستم...

سلام دوستان خوبم... نمی دونید دل میترا چقدر براتون تنگ شده بود....

یه تصادف شدید چند ماهی من را راهی بیمارستان کرده بود...

ولی خوب گذشت...

امیدوارم خدا برای هیچ کدوم شما بد نیاره...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 20:28  توسط میترا | 
رفته بودم با خورشید بازی کنم, آخه خیلی دلم میخواست یه همبازی گنده داشته باشم. هر چی گشتم از خورشید گنده تر به ذهنم نرسید.
هر روز میرفتم التماسش میکردم بیاد پایین باهام بازی کنه اما اون نمیو مد, دلم میخواست واسه یه لحظه هم که شده باهام بازی کنه, آخه بعدش میتونستم برم به اونایی که منو تو بازیشون راه نمیدادن بگم دلتون آب! من با خورشید بازی کردم, اگه باورتون نمیشه برین از خودش بپرسین.
یه روز غروب که شد دیدم داره صدام می کنه. بهم گفت الان که بیام پایین میریم باهم بازی کنیم. منم از خوشحالی فقط جیغ میکشیدم. همین که میومد پایین میدیدم داره ازم دور میشه, بهش گفتم پس کجا میری. اونم گفت دارم میام پایین دیگه, بیا دنبالم. اما من هر چی میدویدم بهش نمی رسیدم.
داشتم ناراحت میشدم. اما وقتی یه لحظه وایستادم دیدم اونم تکون نمی خوره, تازه فهمیدم داره باهام بازی مکنه.
منم واسه اینکه غافلگیرش کنم یهو پریدم بگیرمش. دستمو دراز کردمو گرفتمش اما اون گولم زد. از دهنش یه گوله آتیش بیرون ریخت و دستمو سوزوند.
از اون به بعد دیگه دوست ندارم با هیچکی بازی کنم. اصلا من بازی کردن و دوست ندارم. حتی دلم نمیخواد هیچکی تو بازیش منو راه بده. من از بازی کردن بدم میاد...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:53  توسط ریرا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به سراغ من اگر مي آييد / نرم و آهسته قدم برداريد / مبادا كه ترك بردارد / شيشه نازك تنهايي من...
آرام باش وگوش كن:
شاید تو هم صدای سکوت را بشنوی و بتوانی آن را درک کنی.
در این دنیا صدایی زیباتر و رساتر از سکوت نشنیدم و نخواهم شنید.
صدایی که هر کسی را یارای شنیدن آن نیست و تنها می توان آن را با گوش دل شنید و نه با گوش جان. پس گوش دل خود را باز کنیم تا صدای سکوت را بشنویم که همان صدای خداست و صدای خدا آهنگ عشق است.
به سراغ من اگر مي آييد / نرم و آهسته قدم برداريد / مبادا كه ترك بردارد / شيشه نازك تنهايي من...

پیوندهای روزانه
آقا نیا....زمین جای خطرناکیست...
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1386
دی 1386
مهر 1386
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشیو موضوعی
شعر
دلنوشته
نویسندگان
میترا
حورا
هاله
البرز
ریرا
پیوندها
بد دردیست جان دادن به مرداب (هاله گلم)
نغمه درد (حورای عزیز)
عاشقی ممنوع (البرز عزیز)
در برابر خدا (ريحانه گلم)
شیدایی (شیدای گلم)
فرشته های نگهبان من! مراقبم باشید!(ساغر مهربانم)
آفتاب
آخرین سپیده
حرف دل (عاشقانه و عارفانه)
صدای پای آب (سیاوش)
دربدرها
قاصدک (الهام جان)
همه چیز (فاطی جون)
سلطان عشق مادر (کلبه دوست)
زنبق آبی(لاله عزیز)
بهار زندگی (فرشته)
دست نوشته های شبانه کودک 10 ساله (سمولک کوچولو)
خانه متروک (سامان عزیز)
دنیا زیباست
مهربان
در کوچه باغهای بیابان (حمید)
گیتار تنهایی (داوود)
ریرای عزیز
رهاتر از رها ... (هنگامه عزیز)
لولیان (آقا رحمت)
کوروش پدر ایران زمین
گل یخم (فاطمه عزیز)
مرگ را زیر باران باید جست
شکوفه های مرداب
آتیش بازی
پلاك7
 

Search Engine Optimization