تبليغاتX
شکستن سکوت

شکستن سکوت

دلنوشته تنهایی من

پيشواز

آماده ايم!

نميدانم... من هنوز آماده نشده ام

وقتي ميخواهيم به مهماني برويم لباس نو، كفش نو، كلا تيپ جديد

ولي هنوز لباس و تيپ جديد براي مهماني بزرگي كه در پيش داريم انتخاب نكرده ام

چه ميزباني عزيزتر و بزرگتر از خدا

و چه مهماني اي مهمتر از رمضان

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 10:51  توسط میترا  | 

دور یا نزدیک

دلم شکست

صدایش را کسی نشنید

جز تو

چون تو نزدیکی

أنَا عِندَ المُنکَسِرَةِ قُلُوبُهُمْ

نزدیکتر از آنچه فکرش را میکنم

و نَحنُ اَقرَبُ اِلَيهِ مِن حَبلِ الوَريد (سوره ق/ آیه ۱۶)

پس چرا در من نشانی از نزدیکی تو نیست

خیلی چیزها نزدیک است و ما آن را دور میدانیم

....

وای از روزی که اتفاق افتد آن چه را دور ميپنداشتيم و آماده اش نباشيم

واي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 10:44  توسط میترا  | 

سهراب

از خانه بدر، از كوچه برون، تنهايي ما سوي خدا مي رفت.

در جاده، درختان سبز، گل ها وا، شيطان نگران: انديشه

رها مي رفت.

خار آمد، و بيابان، وسراب.

كوه آمد و، مرغي به هوا مي رفت؟

- ني، همزاد گياهي بود، از پيش گيا مي رفت.

شب مي شد و روز.

جايي، شيطان نگران: تنهايي ما مي رفت.

سهراب سپهري

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 10:32  توسط میترا  | 

دانه می کارم

دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت . اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را .
اولی گفت : " آدمیزاد در شتاب آفریده شده ، پس باید در جستجوی حقیقت دوید

آنگاه دوید و فریاد برآورد : " من شکارچی ام ، حقیقت شکار من است . "
او راست می گفت : زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت .
اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ، دست هایش به خون آغشته بود . شتاب او تیر بود . همیشه او پیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود .
خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود . اما حقیقت غزالی است که نفس می کشد .
این چیزی بود که او نمی دانست .
دیگری نیز در پی صید حقیقت بود . اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت : خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم .
و دانه کاشت ، سال ها آبش داد و نورش داد و عشق داد . زمان گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید . زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفرید . زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد . و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند . بی بند و بی تیر و بی کمان .

و آن روز ، آن مرد ، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود ، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید . پس با دست خونی اش دانه ای در خاک کاشت .

عرفان نظرآهاري

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 12:9  توسط میترا  | 

سنگ عشق

زمین عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت. خدا یكی از آن هزار هزار سنگ آتشین را به من داد تا در سینه‌ام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هر وقت كه روحم یخ می‌كند، سنگ آتشینم سرد می‌شود و تنها سنگش باقی می‌ماند و هر وقت كه عاشقم، سنگ آتشینم گُر می‌گیرد و تنها آتش‌اش می‌ماند.
مرا ببخش كه روزی سنگم و روزی آتش.

مرا ببخش كه در سینه‌ام سنگی آتشین است.

عرفان نظري آهاري

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 10:7  توسط میترا  |